رزملغتنامه دهخدارزم . [ رَ ] (اِ) جنگ . (فرهنگ رشیدی ). جنگ ومحاربه و مقاتله . (از شعوری ج 2 ص 10). جنگ و جدال و حرب و نبرد و پیکار. (ناظم الاطباء). نبرد و پیکار. (فرهنگ فارسی
رزملغتنامه دهخدارزم . [ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان میداود (سرگچ ) بخش جانکی گرمسیر شهرستان اهواز. سکنه ٔ آن 100 تن . آب آنجا از رودخانه و محصولات عمده ٔ آن غلات است . (از فرهنگ
رزملغتنامه دهخدارزم . [ رَ ] (اِخ ) موضعی است به دیار مراد. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از معجم البلدان ). خوارزم شهری است ، گویند اصل آن خوارزم است به اضافت خوار به رزم .و رزم
رذملغتنامه دهخدارذم . [ رَ ] (ع ص ، اِ) روان از هر چیزی . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از منتهی الارب ). || مرد ناکس . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || دیگ پر که از سرش بریزاند.
رذملغتنامه دهخدارذم . [ رَ ] (ع مص ) رَذَمان . سرشار گردیدن چیزی . (ناظم الاطباء). جاری گردیدن چیزی در حالی که سرشار است . (از اقرب الموارد). || روان گردیدن بینی کسی . (ناظم ال
رذملغتنامه دهخدارذم . [ رَ ذَ ] (ع ص ،اِ) متفرق و پریشان . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از منتهی الارب ): رأیت رذماً من الناس ؛ ای جماعةً متفرقة. (از اقرب الموارد). || کهنه و
رذملغتنامه دهخدارذم . [ رَ ذَ ] (ع مص ) بیرون شدن آب از سر کاسه : رذمت القصعة رذماً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بیرون شدن آب از سر دیگ . (آنندراج ).
رذملغتنامه دهخدارذم . [ رُ ذُ ] (ع ص ، اِ) رَذَم . ج ِ رَذوم . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به رَذوم و رَذَم شود.
رزم کاریلغتنامه دهخدارزم کاری . [ رَ ] (حامص مرکب ) جنگاوری . جنگجویی . (فرهنگ فارسی معین ). رزمجویی . رزمخواهی . رجوع به رزمکار و مترادفات کلمه شود.
رزم آزماییلغتنامه دهخدارزم آزمایی . [ رَ آ زْ / زِ ] (حامص مرکب ) عمل رزم آزما. عمل رزم آزمای . صفت رزم آزمای . رجوع به رزم آزما و رزم آزمای شود.
رزم آزمودنلغتنامه دهخدارزم آزمودن . [ رَ آ زْ / زِ دَ ](مص مرکب ) جنگ کردن . پیکار کردن . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به رزم آزموده و رزم آزما و رزم آزمای شود.
رزم آوردنلغتنامه دهخدارزم آوردن . [ رَ وَ دَ ] (مص مرکب ) جنگ کردن . رزم کردن . جنگیدن . نبرد کردن : نباشد امیدم سرای دگرنباید که رزم آورم با پدر. فردوسی .بر آنم میاور که عزم آورم به
رزم برانگیختنلغتنامه دهخدارزم برانگیختن . [ رَ ب َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) جنگ برپا کردن . جنگ برانگیختن : برانگیخت رزمی چو بارنده میغتگرگش ز پیکان و باران ز تیغ.نظامی .