ردادهلغتنامه دهخدارداده . [ رَ دَ ] (اِخ ) دهی از بخش شوش شهرستان دزفول . سکنه ٔ آن 400 تن . آب آن از رودخانه ٔ کرخه . محصول عمده ٔ آنجا غلات و برنج و کنجد. راه آن اتومبیل رو و س
فهرست رخدادهاevent listواژههای مصوب فرهنگستانفهرستی بهصورت متن که مجموعۀ رخدادهای ضبطشدۀ یک خط میدی در آن جمعآوری شده باشد
ردادلغتنامه دهخدارداد. [ رَدْ دا ] (ع ص ) اسم مجبری است نسبت داده میشود بر آن و هرمجبری را «رداد» گویند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازاقرب الموارد). آنکه استخوان از جای بشده را
برگردانیدهفرهنگ انتشارات معین(بَ گَ دِ) (ص مف .) 1 - برگشت داده ، رد کرده . 2 - واپس برده . 3 - پشت و رو کرده ، واژگون شده . 4 - ترجمه شده .
ردلغتنامه دهخدارد. [ رَدد ] (ع اِمص ) مقابل قبول . (یادداشت مؤلف ). نپذیرفتن . مردود کردن : رد خلق چون قبول ایشان بودو قبول ایشان چون رد. (کشف المحجوب ). دست رد بر روی التماس
پس گرفتنفرهنگ انتشارات معین( ~گِ رِ تَ) (مص م .) چیز داده را گرفتن ، بازگرفتن ، واستدن ، متاع فروخته شده را از مشتری بازگرفتن و رد بهای آن .
صدرالدینلغتنامه دهخداصدرالدین . [ ص َ رُدْ دی ] (اِخ ) نیشابوری . عوفی در لباب الالباب وی را به سه لقب صدر اجل و صدر الملة و الدین و ملک السادات ستوده و گوید: صدرالدین از معارف سادا