رخ دادنلغتنامه دهخدارخ دادن . [ رُ دَ ] (مص مرکب ) حادث شدن . روی دادن . اتفاق افتادن . (یادداشت مؤلف ). پیش آمدن . واقع شدن و حادث شدن . (فرهنگ نظام ). عارض شدن . روی آور شدن . (
احدثدیکشنری عربی به فارسیدر رسيدن , اتفاق افتادن , رخ دادن , روي دادن , رخ دادن اتفاق افتادن , واقع شدن , تصادفا برخوردکردن , پيشامدکردن
روی دادنلغتنامه دهخداروی دادن .[ دَ ] (مص مرکب ) اتفاق افتادن . حادث شدن . رخ دادن .پیش آمدن . (یادداشت مؤلف ). || گستاخ کردن . اجازه و امکان گستاخی به کسی دادن . رو دادن . (از یاد
رخ دادنلغتنامه دهخدارخ دادن . [ رُ دَ ] (مص مرکب ) حادث شدن . روی دادن . اتفاق افتادن . (یادداشت مؤلف ). پیش آمدن . واقع شدن و حادث شدن . (فرهنگ نظام ). عارض شدن . روی آور شدن . (
happenedدیکشنری انگلیسی به فارسیاتفاق افتاد، رخ دادن، اتفاق افتادن، روی دادن، واقع شدن، تصادفا برخورد کردن، پیشامدکردن، ناگهان رخ دادن، صورت گرفتن، شدن، رخ دادن، اتفاق افتادن