رخشالغتنامه دهخدارخشا. [ رَ ] (نف ) رُخْشا. تابان و روشن و درخشنده . (ناظم الاطباء). صفت مشبهه از رخشیدن . (فرهنگ نظام ). رخشان بود. (لغت فرس اسدی ). رخشنده و تابنده . (انجمن آر
رخشانلغتنامه دهخدارخشان . [ رُ ] (نف ) رَخْشان . رخشا. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (از برهان ). صفت فاعلی است از رخشیدن با معنی مبالغه در مفهوم فروزان . (از شعو
رخشاییلغتنامه دهخدارخشایی . [ رَ / رُ ] (حامص ) حالت رخشا. صفت رخشا. رخشانی . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به رخشا و رخشانی شود.
رخشابادلغتنامه دهخدارخشاباد. [ رَ ] (اِخ ) رخش آباد. نام شکارگاهی بوده است بزرگ بطول پانزده فرسنگ و عرض دوازده فرسنگ در خوزستان . رجوع به تاریخ گزیده چ اروپا ص 673 و نزهة القلوب چ
رخشانلغتنامه دهخدارخشان . [ رَ ] (نف ) رُخْشان . صفت فاعلی حالی از رخشیدن . تابان و روشن و درخشان . (ناظم الاطباء). صفت مشبهه از رخشیدن . (فرهنگ نظام ) : نشسته بر او شهریاری چو م