رحلت کردنلغتنامه دهخدارحلت کردن . [ رِ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کوچ کردن و رفتن و سفر کردن و راهی شدن . (ناظم الاطباء). || حرکت از این جهان بدان جهان . وفات کردن . مردن . (ناظم الاطبا
رحلتفرهنگ مترادف و متضاد۱. حرکت، درگذشت، فوت، مردن، مرگ، موت، نزع، وفات ۲. حرکت، سفر، کوچ، کوچیدن، مهاجرت، نهوض ≠ ولادت ۳. توقف، حضر
رحلتلغتنامه دهخدارحلت . [ رِ ل َ ] (ع اِمص ) کوچ . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). هجرت . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). روانگی . (ناظم الاطباء). روانه و ر
کوج کردنلغتنامه دهخداکوج کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کوچ کردن . رحلت کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : لشکر مغول نیز بدین خبر از خوف ، منهزم کوج کردند. (مسامرة الاخبار ص 104 از فرهنگ فا
کوچ کردنلغتنامه دهخداکوچ کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از منزلی به منزل دیگر نقل و تحویل کردن را گویند. (برهان ). رحلت کردن از منزلی به منزل دیگر. حرکت نمودن و نقل مکان کردن . رحلت ن
ارتحالفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مجاز] رحلت کردن؛ درگذشتن؛ مردن.۲. [قدیمی] از جایی به جایی رفتن؛ کوچ کردن.
کوچیدنلغتنامه دهخداکوچیدن . [دَ ] (مص ) کوچ کردن . رحلت کردن . (فرهنگ فارسی معین ). رفتن ایل و طایفه ای از منزلی برای منزل گرفتن در جای دیگر. از جایی به جایی نقل کردن بنه و کسان .