رجلغتنامه دهخدارج . [ رَ ] (اِ) صف . رسته . رده . رجه . قطار. (ناظم الاطباء). ردیف . راسته . رگه . مردف . (یادداشت مرحوم دهخدا). رژه : نه در بذل تو ذل امتناعست نه در بِرّ تو ر
رجلغتنامه دهخدارج . [ رَ ] (اِخ ) دوازدهمین جد زرتشت که در تاریخ طبری بدین صورت و در مروج الذهب بصورت «ارج » و «آرج » و در بندهشن و دینکرد و زاداسپرم بصورت «راجان » و «آئیریک
رجلغتنامه دهخدارج . [ رَ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان ملایعقوب بخش مرکزی شهرستان سراب . سکنه ٔ آن 114 تن است . آب آن از رودخانه و چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و بزرک است
رژلغتنامه دهخدارژ. [ رَ ] (اِ) خشم وغضب و قهر و کین . (ناظم الاطباء). خشم و غضب و تهور.(از شعوری ج 2 ص 7). || ملامت . (آنندراج ).
رج کردنلغتنامه دهخدارج کردن . [ رَ ک َدَ ] (مص مرکب ) به صف نهادن . به صف کردن . به دسته کردن . به ردیف کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). مردف ساختن . به راه نهادن . دسته کردن از قبیل