ربوخلغتنامه دهخداربوخ . [ رَ ] (ع ص ) زنی که وقت نزدیکی با مرد بیهوش گردد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
ربوخه شدنلغتنامه دهخداربوخه شدن . [ رَ خ َ / خ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) انزال گشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). در آرمیدگی بکمال خوشی رسیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ربوخه رسیدن باشد بغایت ا
ربوخهلغتنامه دهخداربوخه . [رَ خ َ / خ ِ ] (اِ) خوشی و خوش آیندی . (ناظم الاطباء). خوش و خوشی را گویند عموماً. (برهان ). || در فارسی و ظاهراً با شاهد واحد در لغتنامه ها می آورند ک
ربوخهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خوشی و لذتی که از چیزی یا کاری خصوصاً جماع به انسان دست میدهد.۳. (صفت) ویژگی کسی که در جماع به اوج خوشی و لذت میرسد.
ربوخهلغتنامه دهخداربوخه . [رَ خ َ / خ ِ ] (اِ) خوشی و خوش آیندی . (ناظم الاطباء). خوش و خوشی را گویند عموماً. (برهان ). || در فارسی و ظاهراً با شاهد واحد در لغتنامه ها می آورند ک
ربوخه شدنلغتنامه دهخداربوخه شدن . [ رَ خ َ / خ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) انزال گشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). در آرمیدگی بکمال خوشی رسیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ربوخه رسیدن باشد بغایت ا
ربخلغتنامه دهخداربخ . [ رَ ] (ع مص ) رباخ . ربوخ . بیهوش شدن زن هنگام آرمیدن با مرد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).