رئیسفرهنگ مترادف و متضادامیر، باشی، بزرگ، پیشوا، زعیم، سر، سرپرست، سردار، سردسته، سرکرده، سرور، سید، صدر، صندید، عمید، لیدر، مافوق، مدیر، مهتر، نقیب، ≠ مرئوس
رئیسدیکشنری فارسی به انگلیسیboss, chairman, chairwoman, chief, commissioner, head, headman, mistress, old man, president, principal, provost, superintendent, superior, warden, administrato
رعیسلغتنامه دهخدارعیس . [ رَ ] (ع ص ) شتری که دست آن را به پای وی بسته باشند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || شتری که در رفتن مضطرب و جنبان بود. (ناظم الاطباء) (منت
رئیسلغتنامه دهخدارئیس . [ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ولدبیگی بخش ثلاث شهرستان کرمانشاه واقع در 24هزارگزی جنوب خاوری نهرآب . سکنه ٔ آن 150 تن .آب آن از زه آب رودخانه ٔ شاینگان
رایسکهلغتنامه دهخدارایسکه . [ ک ِ ] (اِخ ) یوهان یاکوب . از خاورشناسان نامدار آلمان است . وی بسال 1716 م . در قصبه ٔ زوربیک از ناحیه ٔ ساکسه بدنیا آمد و در دانشگاه لایپزیک استاد ک
رایسکهلغتنامه دهخدارایسکه . [ ک ِ ] (اِخ ) یوهان یاکوب . از خاورشناسان نامدار آلمان است . وی بسال 1716 م . در قصبه ٔ زوربیک از ناحیه ٔ ساکسه بدنیا آمد و در دانشگاه لایپزیک استاد ک
یوهانلغتنامه دهخدایوهان . [ ی ُ ] (اِخ ) یاکب (یعقوب ) رایسکه . خاورشناس و پزشک آلمانی . به سال 1128 هَ . ق . / 1716 م . در زربیج از توابع ساکس متولد شد و در هاله ٔ آلمان عربی آم