رایدلغتنامه دهخداراید. [ ی ِ ] (ع ص ، اِ) رائد. اسم فاعل از ریشه ٔ «رود». جوینده و خواهنده . (منتهی الارب ). جوینده و طلب کننده و خواهنده . (ناظم الاطباء). ج ، رادة، رُوّاد، رائ
رایدفرهنگ انتشارات معین(یِ) [ ع . رائد ] (اِفا.) 1 - پیشرو. 2 - جوینده . 3 - جاسوس . 4 - کسی که او را برای یافتن جای مناسب از پیش می فرستادند.
رایدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. جاسوس.۲. فرستادهشده از طرف کسی.۳. آنکه قبل از کاروان یا گروهی برای یافتن جا میرود تا کاروان در آنجا منزل کند.
رایدةلغتنامه دهخدارایدة. [ ی ِ دَ ] (ع ص ، اِ) رائدة. مؤنث راید. اسم فاعل از ریشه ٔ «رود». رادة. رُوادة. زنی که در همسایه ٔ خود بسیارآمد و شد نماید. (منتهی الارب ) (از اقرب المو
رایدةبن ماهیانلغتنامه دهخدارایدةبن ماهیان . [ ی ِ دَ ت ِب ْ ن ِ ] (اِخ ) از ملوک عرب طبقه ٔ بنی لحم که پس از وی در عهد منذربن نعمان سلطنت این طبقه منقرض گردید. (از حبیب السیر چ سنگی تهران
رایدالضحیلغتنامه دهخدارایدالضحی .[ ی ِ دُض ْ ض ُ حا ] (ع اِ مرکب ) رائدالضحی . هنگام سر زدن و بلند شدن خورشید وگسترش روشنایی در خمس اول و آن آغاز روز است . (از اقرب الموارد). روشنایی
رأیدادنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام ادن، دست بالا بردن، رأی درصندوق انداختن، تصویبکردن تصمیم گرفتن، مصمم بودن ردّ کردن
رایدةلغتنامه دهخدارایدة. [ ی ِ دَ ] (ع ص ، اِ) رائدة. مؤنث راید. اسم فاعل از ریشه ٔ «رود». رادة. رُوادة. زنی که در همسایه ٔ خود بسیارآمد و شد نماید. (منتهی الارب ) (از اقرب المو
رایدةبن ماهیانلغتنامه دهخدارایدةبن ماهیان . [ ی ِ دَ ت ِب ْ ن ِ ] (اِخ ) از ملوک عرب طبقه ٔ بنی لحم که پس از وی در عهد منذربن نعمان سلطنت این طبقه منقرض گردید. (از حبیب السیر چ سنگی تهران
رایدالضحیلغتنامه دهخدارایدالضحی .[ ی ِ دُض ْ ض ُ حا ] (ع اِ مرکب ) رائدالضحی . هنگام سر زدن و بلند شدن خورشید وگسترش روشنایی در خمس اول و آن آغاز روز است . (از اقرب الموارد). روشنایی
مطبوعاتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نحوۀ ارتباط راید، روزنامه، روزنامۀ صبح، روزنامۀ عصر، ارگان، خبرنامه، بولتن، ضمیمه مجله▼