راویانلغتنامه دهخداراویان . (اِخ ) دهی از دهستان قطور بخش حومه ٔ شهرستان خوی ، واقع در 46هزارگزی جنوب باختری خوی و 8500 گزی جنوب راه ارابه رو قطور بخوی . این ده در دره واقع شده و
رؤیانلغتنامه دهخدارؤیان . [ رُءْ ] (ع مص ) رؤیة. دیدن کسی را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). || رآه عالماً؛ دانستن کسی را دانشمند. (منتهی الارب ). رجوع به رؤیة شود.
رویانلغتنامه دهخدارویان . (اِخ ) دهی از بخش مرکزی شهرستان شاهرود. آب از قنات . دارای 1300 تن سکنه . محصول عمده ٔ آنجا غلات و پنبه و بنشن و انواع میوه و صیفی وراه آن فرعی است . (ا
رویانلغتنامه دهخدارویان . (اِخ ) شهر عمده ٔ ناحیه ٔ رویان و بزرگترین شهر جبال طبرستان به شمار می آمد. (فرهنگ فارسی معین ). شهر بزرگی بود در جبال طبرستان و در ناحیه ٔ وسیع به همین
رویانلغتنامه دهخدارویان . (اِخ ) ولایت وسیعی از کوههای طبرستان در بخش غربی مازندران . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به رویان (شهر رویان ...) شود.
رویانلغتنامه دهخدارویان . (نف ) روینده . (فرهنگ فارسی معین ) (انجمن آرا). || (اِ) جنین . (فرهنگ فارسی معین ). نخستین دوره ٔ رشته ٔ تخم . (لغات فرهنگستان ).
خالدلغتنامه دهخداخالد. [ ل ِ ] (اِخ ) از راویان است و از عوف الاعرابی روایت می کند. ابن ابی حاتم او را مجهول دانسته است . (از لسان المیزان جزء 2 ص 373).
رزیقلغتنامه دهخدارزیق . [ رُ زَ ] (اِخ ) از راویان است و ابوجعفر معنی بن عیسی از وی روایت کرده است . رجوع به منتهی الارب و تاج العروس ذیل ماده ٔ رزق شود.
شاهویلغتنامه دهخداشاهوی . (اِخ ) از راویان قسمتی از شاهنامه است و فردوسی حکایت شطرنج از گفته ٔ وی روایت کرده است و محتمل است که این کلمه مبدل ماهوی باشد و یا بالعکس . رجوع به مزد