راوشلغتنامه دهخداراوش . [ وَ ] (اِخ ) کوکب مشتری را گویند. (برهان ). صاحب برهان گویدبمعنی ستاره ٔ مشتری است و چنین نیست و زاؤش است بروزن خاموش و در همه ٔ کتب لغت هم چنین آمده و
راوشفرهنگ نامها(تلفظ: rāvaš) (یونانی) زاوش یا زواش به معنی مشتری ؛ این کلمه اصلاً یونانی میباشد و از ' زوس ' zeus (خدای بزرگ) مشتق شده است. (راوش مصحفِ زاوش میباشد) ← زاوش .
رعوشلغتنامه دهخدارعوش . [ رَ ] (ع ص ) ماده شتر سرلرزان از کلانسالی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
زاوشفرهنگ نامها(تلفظ: zāvoš) (یونانی) نام ستارهی مشتری ، زاوش ، مشتری ، به قولی از کلمهی یونانی زوس zeus (خدای بزرگ) مشتق باشد . + ن.ک. راوش .
کاتبی ترشیزیلغتنامه دهخداکاتبی ترشیزی . [ ت ِ ی ِ ت ُ ] (اِخ ) محمدبن عبداﷲ ملقب به شمس الدین . دولتشاه سمرقندی در طبقه ٔ ششم از تذکره ٔ خود احوال او را ذیل عنوان «قدوةالفضلاء و اُسوةال
وشلغتنامه دهخداوش . [ وَ ] (ص ) وشت . (فرهنگ فارسی معین ). خوب و خوش ، چنانکه گویند: وش آمدی ، یعنی خوش آمدی . (برهان ). خوب و خوش و زیبا. (ناظم الاطباء).- وش آمدن ؛ خوش آمدن