راهنوردلغتنامه دهخداراهنورد. [ ن َ وَ ] (نف مرکب ) رهنورد. طی کننده ٔ راه . (فرهنگ نظام ). راه پیما.رهرو. راهرو. || تیزرونده که از سرعت گویا راه را مینوردد یعنی می پیچد. (رشیدی ) :
راه نوردیدنلغتنامه دهخداراه نوردیدن . [ ن َ وَ دَ ] (مص مرکب ) راه پیمودن . (بهار عجم ). طی طریق کردن . راه سپردن . راه رفتن . راه پیمودن . (از آنندراج ). راه پیمودن . (ارمغان آصفی ).
راهنوردیلغتنامه دهخداراهنوردی . [ ن َ وَ ] (حامص مرکب ) عمل راهنورد. راهپیمایی . رهنوردی . و رجوع به همین کلمات شود.
راهفرهنگ مترادف و متضاد۱. جاده، سبیل، سلک، شاهراه، صراط، طریق، گذرگاه، مسلک، مسیر، معبر، ممر، منهاج، منهج، نهج ۲. روال، روش، شعار، شیوه، ، طرز، طریقت، طریقه، ، منوال، ۳. رسم، عادت ۴.
راهدیکشنری فارسی به انگلیسیalley, approach, course, door, esplanade, highway, means, option, passage, route, stripe, track, walk, walkway, way
راه نوردیدنلغتنامه دهخداراه نوردیدن . [ ن َ وَ دَ ] (مص مرکب ) راه پیمودن . (بهار عجم ). طی طریق کردن . راه سپردن . راه رفتن . راه پیمودن . (از آنندراج ). راه پیمودن . (ارمغان آصفی ).
ره نوردیدنلغتنامه دهخداره نوردیدن . [ رَه ْ ن َ وَ دی دَ ] (مص مرکب ) راه نوردیدن . (یادداشت مؤلف ). طی طریق کردن . راه پیمودن . رجوع به راه نوردیدن و ره نورد شود.
راه نبشتنلغتنامه دهخداراه نبشتن . [ ن َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) راه نوردیدن . راه رفتن . راه پیمودن . طی طریق کردن . راه نوشتن : ره نوردی که چون نبشتی راه گوی بردی ز مهر و قرصه ٔ ماه .ن
ره نوردیلغتنامه دهخداره نوردی . [ رَه ْ ن َ وَ ] (حامص مرکب ) راه نوردی . عمل رهنورد.(یادداشت مؤلف ). رجوع به رهنورد و راهنوردی شود.
راه نوشتنلغتنامه دهخداراه نوشتن . [ ن َ وَ ت َ ] (مص مرکب ) راه پیمودن . راه نوردیدن . (بهار عجم ). راه نبشتن . راه پیمودن . راه سپردن . راه پوییدن . راه رفتن . راه نوردیدن . (از آنن