راهگذارلغتنامه دهخداراهگذار. [ گ ُ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) راهگذر. رهگذر. || معبر و طریق و راه و گذرگاه . (ناظم الاطباء). شاهراه . (از آنندراج ). محل عبور : رز لاغر و پژمرده شد و گو
راهگذاریلغتنامه دهخداراهگذاری .[ گ ُ ] (حامص مرکب ) عمل راهگذار. رهگذری . || (ص نسبی ، اِ مرکب ) ابن سبیل . (ترجمان القرآن ).
رهگذارلغتنامه دهخدارهگذار. [ رَ گ ُ ] (اِ مرکب ) راه . (ناظم الاطباء). رهگذر. (فرهنگ فارسی معین ).- رهگذار دادن ؛ راه دادن . گذر کسی را به جایی قرار دادن : این عدوی عمر بود رهبر
راهگذرلغتنامه دهخداراهگذر. [ گ ُ ذَ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) رهگذر. گذرنده از راه . عابر. که از راه بگذرد.که از راه عبور کند. عابر سبیل : چون باسترآباد رسید مردی را دید، راهگذاری گف
راهگذریلغتنامه دهخداراهگذری . [ گ ُ ذَ ] (حامص مرکب ) عمل راهگذر. || (ص نسبی ، اِ مرکب ) عابر. عابرسبیل . راهرو. (یادداشت مؤلف ). رهگذری : [راهداران ] هر چه میخواستند از راهگذریان
راهگذاریلغتنامه دهخداراهگذاری .[ گ ُ ] (حامص مرکب ) عمل راهگذار. رهگذری . || (ص نسبی ، اِ مرکب ) ابن سبیل . (ترجمان القرآن ).
راهگرایلغتنامه دهخداراهگرای .[ گ ِ ] (نف مرکب ) راه گراینده . راهگذار. راهرو. (ارمغان آصفی ). راهسنج . (بهار عجم ). مسافر و سیاح . (ناظم الاطباء). که بسفر گراید. که بسفر گرایش داشت
پیک رایگانلغتنامه دهخداپیک رایگان . [ پ َ / پ ِ ک ِ ] (اِخ ) کنایه از ماه است که قمر باشد. || (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از سوداگر. || راهگذاری . || (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) باد صبا