رامندیلغتنامه دهخدارامندی . [ م َ ] (ص نسبی ، اِ) لهجه ٔ قدیم ایران در مکالمه . (ناظم الاطباء). || لهجه ٔ مردم رامند. || نام نوایی و لحنی از موسیقی .
رامندیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. از مردم رامند.۲. لهجهای ایرانی که در رامند به آن تکلم میکنند.
رامندلغتنامه دهخدارامند. [ م َ ] (اِخ ) از بلوکات قزوین ، حد شمالی بلوک دشت آبی ، غربی خزرود و ابهررود و افشاریه ،جنوبی خرقان و شرقی زهرا، در دامنه ٔ کوهی واقع است .و ایل شاهسون
رامندلغتنامه دهخدارامند. [ م َ ] (اِخ ) از روستاهای خارج محوطه ٔ بخارا در عهد رودکی بشمار میرفته است . رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 3 ص 109 شود.
باهارلغتنامه دهخداباهار. (اِ) سرود پهلوی باشد که در قزوین رامندی گویند. (از فرهنگ رشیدی ). روش گویندگی باشد که آن را پهلوی و رامندی نیز خوانند. (از فرهنگ جهانگیری ). نوعی از خوان
شولیلغتنامه دهخداشولی . (ص نسبی ، اِ) منسوب به شول . || لهجه ٔ شول که مخلوطی از رامندی و شهری متداول در منطقه ٔ فارس است . (از دائرة المعارف اسلام ). نام یکی اززبانهای فارسی . (
شهریلغتنامه دهخداشهری . [ش َ ] (ص نسبی ) منسوب به شهر. شهرنشین . شهرگان . مدنی . ساکن شهر. مقابل روستائی . حضری . بلدی : زبردست شد مردم ِ زیردست به کین مرد شهری به زین برنشست .