رامشتلغتنامه دهخدارامشت . [ م ِ ] (اِمص ) رامش . (ناظم الاطباء). شادی و طرب . (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). رجوع به رامش شود. || رامش و آرامیدن . (برهان ). رامش . (فرهنگ نظام ) (ناظ
راشتینانیلغتنامه دهخداراشتینانی . (اِخ ) ابوطاهر اسحاق بن ابی بکر احمدبن محمدبن جعفر راشتینانی از محدثان راشتینان بود که قریه ای است به اصفهان . (از معجم البلدان ).
راشتلغتنامه دهخداراشت . (اِخ ) بلده ای باقصای خراسان و آن آخر حدود خراسان باشد. (از معجم البلدان ). قصبه ای است در اقصای خراسان و در 80 فرسنگی ترمذ، که بسبب وقوع این قصبه در بین
رامشکلغتنامه دهخدارامشک . [ م ِ ] (اِمص ) بمعنی رامشت است که آرامش و آرامیدن و رامشگر باشد. (آنندراج ) (برهان ). مزیدفیه رامش است . (فرهنگ نظام ). مثل رامش است . (از منتخب اللغات
رگولغتنامه دهخدارگو. [ رُ / رِ ] (اِ) کرباس و لته و جامه ٔ کهنه ٔ سوده شده و ازهم رفته . (برهان ). جامه ٔ کهنه . (جهانگیری ). رگوب . رگوک . رگوگ . رگوه : پیش کف راد تست از غایت
غزلغتنامه دهخداغز. [ غ ُ ] (اِخ ) صنفی از ترکان غارتگر بوده اند که در زمان سلطان سنجر قوت گرفتند و خراسان را به تصرف آوردند و سلطان سنجر را گرفته در قفس کردند. (برهان قاطع). غ
اسم مصدرلغتنامه دهخدااسم مصدر. [ اِ م ِ م َ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) اسم مصدر در عربی : ابن مالک در الفیة گوید : بفعله المصدر الحق فی العمل مضافاً او مجرداً او مع اَل ان کان فع
تلغتنامه دهخدات . (حرف ) چهارمین حرف الفبای پارسی و سومین حرف الفبای تازی و حرف بیست و دوم از ابجد است واز حروف مسروری و از حروف هوائی است و از حروف شمسیه و ناریه و هم از حرو