راشنلغتنامه دهخداراشن . (اِخ ) نام جد افراسیاب است . صاحب مجمل التواریخ آرد: افراسیاب بن بشنک بن راشن بن زادشم ابن توربن افریدون . (مجمل التواریخ والقصص ص 28).
راشنلغتنامه دهخداراشن . [ ش ِ ] (ع ص ) آرامنده و ثابت . (منتهی الارب ). آرامنده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || ثابت و برجای . (منتهی الارب ). || ثابت و برجای و برقرار. (ناظم ال
رعشنلغتنامه دهخدارعشن . [ رَ ش َ ] (ع ص ) مرد به اهتزازرونده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرتعش . (اقرب الموارد). || مرد بددل . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی ا
رعشنلغتنامه دهخدارعشن . [رَ ش َ ] (اِخ ) لقب پادشاهی از حمیر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || نام اسبی . (ناظم الاطباء).نام اسب مراد. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
راشنانلغتنامه دهخداراشنان . (اِخ ) دهی است از دهستان کرارج بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان که در 8 هزارگزی جنوب اصفهان متصل براه براگون به کرارج است . محلی است جلگه ای ، معتدل و سکنه ٔ
راشنیلغتنامه دهخداراشنی . [ ش ِ ] (اِخ ) عبداﷲ محمد راشنی ادیب شاگرد حریری است . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
راشنانلغتنامه دهخداراشنان . (اِخ ) دهی است از دهستان کرارج بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان که در 8 هزارگزی جنوب اصفهان متصل براه براگون به کرارج است . محلی است جلگه ای ، معتدل و سکنه ٔ
راشنیلغتنامه دهخداراشنی . [ ش ِ ] (اِخ ) عبداﷲ محمد راشنی ادیب شاگرد حریری است . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
راشتینانلغتنامه دهخداراشتینان . (اِخ ) قریه ای است از قراء اصفهان که برخی از محدثان بدانجا منسوبند. (از معجم البلدان ج 4). رجوع به راشنان شود.
تمام اندیشلغتنامه دهخداتمام اندیش . [ ت َ اَ ] (ص مرکب ) که وسعت اندیشه دارد. که تمام جوانب کار را در نظر آرد : هم قوی رای و هم تمام اندیش کارها راشناخته پس و پیش .نظامی .
شاگردانهلغتنامه دهخداشاگردانه . [ گ ِ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، اِ مرکب ) مرکب از شاگرد به اضافه ٔ ان و هاءنسبت . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بمعنی زر اندکی که بعد از اجرت استاد بطریق انعا