راست بینلغتنامه دهخداراست بین . (نف مرکب ) مقابل کژبین . مقابل کج بین . مقابل احول و دوبین و کاژولوچ : مر مرا آن ده که بستانی همان گاه چونی کور و گاهی راست بین . ناصرخسرو (دیوان چ ت
راست بینفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مقابلِ کجبین] کسی که چشمش راست و درست میبیند.۲. [مقابلِ خطابین] [قدیمی] آنکه حقیقت را میبیند؛ طرفدار حق و حقیقت؛ حقیقتبین.
راست بینیلغتنامه دهخداراست بینی . (حامص مرکب ) عمل راست بین . مقابل کج بینی . || مقابل خطابینی . درست بینی . حقیقت بینی . و رجوع به راست بین و کج بینی شود.
راستفرهنگ مترادف و متضاد۱. حق، درست، صائب، صحیح، صدق، صواب ۲. سهی، شق ۳. مستقیم ۴. مستوی ۵. یمین ۶. امین، صدیق ≠ غلط، نادرست ۷. ناراست ۸. کج ۹. ناصاف ۱۰. یسار ۱۱. نادرست ≠ ناراست
راستدیکشنری فارسی به انگلیسیdirect, erect, genuine, immediate, just, square, straight, straightforward, tall, true, upright, ortho-, perpendicular, plumb, sooth, truthful, unbowed, upstand
راست بینیلغتنامه دهخداراست بینی . (حامص مرکب ) عمل راست بین . مقابل کج بینی . || مقابل خطابینی . درست بینی . حقیقت بینی . و رجوع به راست بین و کج بینی شود.
راست دیدنلغتنامه دهخداراست دیدن . [ دی دَ ] (مص مرکب ) مستقیم دیدن . بر استقامت دیدن . مقابل نادرست و کژدیدن : توانی بر او کار بستن فریب که نادان همه راست بیند وریب . ابوشکور بلخی .چ
راست گویندهلغتنامه دهخداراست گوینده . [ ی َ دَ / دِ ] (نف مرکب ) کسی که سخن براستی و درستی گوید، مقابل دروغ گوینده و ناراست گوینده : راست گوینده راست بیند خواب خواب یوسف که کج نشد دریا
بینلغتنامه دهخدابین . (نف ) (ماده ٔ مضارع از «دیدن »، بینیدن ) مخفف بیننده . بیننده و نگرنده ، و این هرگزبه تنهائی استعمال نمیشود و همیشه به آخر اسم ملحق میگردد مانند چشم حق بی
راستکارلغتنامه دهخداراستکار. (ص مرکب ) راست فعل . درستکار. صادق و متدین و امانت دار و صالح و پرهیزکار. (آنندراج ). کسی که کار به راستی و درستی میکند. درستکار و مقدس و عادل . (ناظم