رازقیلغتنامه دهخدارازقی . [ زِ ] (ع ص نسبی ) منسوب به رازق . || ضعیف . (اقرب الموارد). سست و ضعیف از هر چیزی . (منتهی الارب ).
رازقیلغتنامه دهخدارازقی . [ زِ ] (اِ) زنبق سفید. (برهان ) (ناظم الاطباء). زنبق . (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص 170). || سوسن سفید. (برهان ) (ناظم الاطباء) (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی
رازقیفرهنگ انتشارات معین( ~.) (اِ. ص .) 1 - نام گلی است سفید و کوچک و پرپر و خوشبو که از آن عطر هم می گیرند. 2 - نوعی انگور که دانه های ریز دارد.
رازقیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) گلی سفید، کوچک، پرپر، و خوشبو که از آن عطر میگیرند۲. (زیستشناسی) نوعی انگور با دانههای ریز.۳. [قدیمی] خمر؛ شراب.
رازقیةلغتنامه دهخدارازقیة. [ زِ قی ی َ ] (ع ص ، اِ) جامه ٔ کتان سفید. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند: کساه رازقیة. (اقرب الموارد). || می . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
کرم رازقیلغتنامه دهخداکرم رازقی . [ ک َ م ِ زِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ابن البیطار گمان می کند رازقی سوسن ابیض است ، یعنی یاس و چنین نیست چه یاس مضاعف یعنی پُرپَر نیست و کرم رازقی
گل رازقیلغتنامه دهخداگل رازقی . [ گ ُ ل ِ زِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) از گلهای بسیار معطر و خوشبوست که به سوسن سفید معروف است . رجوع به رازقی شود.
رازیلغتنامه دهخدارازی . (اِخ ) محمدبن عمربن حسین بن حسن بن علی . اصل وی از طبرستان بود و در ری تولد یافت و در هرات درگذشت . کنیه ٔ او ابوعبداﷲ و معروف به امام فخر رازی و فخر راز
رازقیةلغتنامه دهخدارازقیة. [ زِ قی ی َ ] (ع ص ، اِ) جامه ٔ کتان سفید. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند: کساه رازقیة. (اقرب الموارد). || می . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
کرم رازقیلغتنامه دهخداکرم رازقی . [ ک َ م ِ زِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ابن البیطار گمان می کند رازقی سوسن ابیض است ، یعنی یاس و چنین نیست چه یاس مضاعف یعنی پُرپَر نیست و کرم رازقی
گل رازقیلغتنامه دهخداگل رازقی . [ گ ُ ل ِ زِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) از گلهای بسیار معطر و خوشبوست که به سوسن سفید معروف است . رجوع به رازقی شود.
سمن ساواژهنامه آزاد"سمن "(SAMAN) همان گل رازقی و " سا" پسوند شباهت است. "سمن سا" به معنی شبیه گل رازقی نامی دخترانه است. که در مجموع زیبا و خوشبو چون گل رازقی معنی می دهد.