راعیلغتنامه دهخداراعی . (اِخ ) اسکندرانی . لقب علی بن مظفربن ابراهیم کندی اسکندرانی نحوی که حاجی خلیفه آن را در ذیل «تذکرةالراعی » ذکر کرده ولی ظاهراً لقب این شخص «وداعی » است .
راعیلغتنامه دهخداراعی . (اِخ ) اندلسی غرناطی قاهری . محمدبن محمدبن محمدبن اسماعیل ، که در سال 782 هَ . ق . در غرناطه به دنیا آمد او در سال 825 هَ . ق . به حج رفت و از آنجا به قا
راعیلغتنامه دهخداراعی . (اِخ ) نام شاعری . (منتهی الارب ). نام شاعری نصرانی بود. (از اقرب الموارد). نام شاعری عرب ، دیوان او را ابوسعید سکری و ابوعمر و شیبانی واصمعی گرد کرده ان
رائی ناکلغتنامه دهخدارائی ناک . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان بم پشت شهرستان سراوان در 570 هزارگزی جنوب خاوری سراوان و 9 هزارگزی جنوب راه فرعی سراوان به کوهک . سکنه آن 40 تن . (از ف
رائیزلغتنامه دهخدارائیز. (اِخ ) دهی است از دهستان فارغان بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس واقع در 540هزارگزی خاور حاجی آباد و پنج هزارگزی جنوب راه مالرو حاجی آباد، فارغان . محلی ا
رائی ناکلغتنامه دهخدارائی ناک . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان بم پشت شهرستان سراوان در 570 هزارگزی جنوب خاوری سراوان و 9 هزارگزی جنوب راه فرعی سراوان به کوهک . سکنه آن 40 تن . (از ف
رائیزلغتنامه دهخدارائیز. (اِخ ) دهی است از دهستان فارغان بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس واقع در 540هزارگزی خاور حاجی آباد و پنج هزارگزی جنوب راه مالرو حاجی آباد، فارغان . محلی ا
خویشتن رائیلغتنامه دهخداخویشتن رائی . [ خوی / خی ت َ ] (حامص مرکب ) خودرائی : دریغ روز جوانی و عهد برنائی نشاط کودکی و عیش و خویشتن رائی .سعدی .
دبریلغتنامه دهخدادبری . [ دَ ب َ ری ی ] (ص نسبی ) رائی که بعد فوت حاجت در دل آید. (منتهی الارب ). || نماز که در آخر وقت گزارده شود. (و در این معنی بسکون وسط نیز آید نه بفتحین که
رأییلغتنامه دهخدارأیی . [ رَءْ ] (ص نسبی ) منسوب به رأی : فلان رائیست ؛ یعنی در انجام دادن امور مقید به انضباط نیست و تابع هوی و هوس و دلخواه خود است .