رئدلغتنامه دهخدارئد. [ رِءْدْ ] (ع اِ) همزاد، و شاید همزه نگیرد.(از متن اللغة) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از المنجد). || نزدیک به همسن . (از متن اللغة). || ضیق و تنگ از هر چیز.
رادلغتنامه دهخداراد. (ص ) صاحب همت و سخاوت . (برهان ). سخی و جوانمرد. (آنندراج ). کریم و جوانمرد. (برهان ). بخشنده .جواد. مقابل سفله . (آنندراج ). گشاده دل : حاتم طائی تویی اند
رادلغتنامه دهخداراد. (ع ص ) آب و علف جوینده : رجل راد؛ مرد آب و علف جوینده . (منتهی الارب ). و رجوع به رود شود.
رادلغتنامه دهخداراد. [ رادد ] (ع ص ) ردکننده . (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : فلا راد لفضله (قرآن 107/10)؛ پس نباشد منعکننده مر فضل او را. لا راد لقضائه . (مفاتی
رادفرهنگ مترادف و متضاد۱. جوانمرد، حر، فتا ۲. باهمت، بخشنده، سخی ۳. دلاور، دلیر، شجاع ۴. حکیم، خردمند، دانشمند، فاضل ≠ ناجوانمرد
رئدانلغتنامه دهخدارئدان .[ رِءْ ] (ع اِ) ج ِ رئد. همزادان . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). رجوع به رئد شود. || شاخه های نرم و نازک . (از متن اللغة). رجوع به رئد شود.
رئدانلغتنامه دهخدارئدان .[ رِءْ ] (ع اِ) ج ِ رئد. همزادان . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). رجوع به رئد شود. || شاخه های نرم و نازک . (از متن اللغة). رجوع به رئد شود.
اشعر بالارتياحدیکشنری عربی به فارسیخلا ص کردن (از درد و رنج و عذاب) , کمک کردن , معاونت کردن , تخفيف دادن , تسلي دادن , فرو نشاندن , بر کنار کردن , تغيير پست دادن , برجستگي , داشتن , بر جسته ساخت
قره ضیاءالدینلغتنامه دهخداقره ضیاءالدین . [ ق َ رَ ئِدْ دی ] (اِخ ) دهی از دهستان چایپاره ٔ بخش قره ضیاءالدین شهرستان خوی و مرکز بخش ، در 42 هزارگزی شمال خاوری خوی در مسیر شوسه ٔ خوی به