زیشانلغتنامه دهخدازیشان . (حرف اضافه + ضمیر) از ایشان : بکوش ای دوست تا زیشان نباشی به ظلمت خوار و سرگردان نباشی . ناصرخسرو.رجوع به «از» و«ایشان » شود.
ذیانیطسلغتنامه دهخداذیانیطس . [ طُ ] (معرب ، اِ) این صورت که در برهان قاطع و بعض لغت نامه های دیگر آمده است غلط و مصحف ذیابیطس است . رجوع به ذیابیطس شود.
ذیعانلغتنامه دهخداذیعان . [ ذَ ی َ ] (ع مص ) آشکاری . ذَیع. ذیوع : ذیعان خبر؛ ذیع و ذیوع آن ، پراکنده و فاش شدن آن . فاش و منتشر و گسترده گشتن خبر. || آشکارا کردن . (تاج المصادرب
ذیفانلغتنامه دهخداذیفان . (ع مص ) خرامیدن و زود رفتن شتر. (زوزنی ). (در کتب دیگر دسترس ما دیده نشد).
صادق بیدگلیلغتنامه دهخداصادق بیدگلی . [ دِ ق ِ گ ُ ] (اِخ ) وی از مردم کاشان است و از سادات ذیشان . سیدعبدالرحیم مازندرانی متخلص به منصف در تذکره ٔ خود (تذکره ٔ منصف ) او را از معاصرین
ذوباللغتنامه دهخداذوبال . (ع ص مرکب ) شریف . خطیر. عزیز. امر ذیبال ، کاری شگرف : کل امرِ ذی بال ِ لم یبدء ببسم اﷲ فهو ابتر. ای کل امر ذیشأن و خطر یحتفل له و یهتم به . (مجمع البح
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) شاه افغان درّانی ابدالی (از 1160 تا 1187 هَ . ق .). ابوالحسن گلستانه در مجمل التواریخ آرد: احمدخان ولد زمان خان ابدالی سدوزه ای قبل از ا