ذودلغتنامه دهخداذود. [ ذَ ] (ع اِ) جماعت سه شتر ماده تا ده یا پانزده یا بیست یا سی یا مابین دو و نه و واحد و جمع در آن یکسان است یا آن جمعی است بی واحد و یا واحد است و جمع آن ا
ذودلغتنامه دهخداذود. [ ذَ ] (ع مص ) راندن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار) دفع. طرد. || دور کردن . ذیاد. سوق . راندن . چنانکه شتران را. || دفاع و حمایت از حسب و اهل و مان
زودلغتنامه دهخدازود. (ق ) شتاب و جَلد و با لفظ کردن و بودن مستعمل است ... (آنندراج ). جلد و سریع و شتاب و به سرعت و شتاب و به تندی . و فی الفور و معجلاً. (ناظم الاطباء). تند. س
زودلغتنامه دهخدازود. [ زَ ] (ع مص ) آماده و مهیا کردن توشه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ذودروءلغتنامه دهخداذودروء. [ دُ ] (ع ص مرکب ) طریق ذودروء؛ راه پرشکاف و آب کند. || (اِ مرکب ) خرقه و ریته ٔ ستور که تیرانداز در پس آن پنهان شود انداختن صیدرا. || حلقه ای که آنرا ب
ذودعاءلغتنامه دهخداذودعاء. [ دُ ] (ع ص مرکب ) خداوند خواهش . خداوند خواهانی . خداوند دعا. صاحب دعا: و اذا مَسَّه ُ الشر فذودعاء عریض . (قرآن 41 / 51) وچون در رسد او را بدی پس صاحب
ذودلاللغتنامه دهخداذودلال . [ دَ ] (ع ص مرکب ) خداوند ناز : با وجود زال ناید انحلال در شبیکه و در برت آن ذودلال .مولوی .
ذودملغتنامه دهخداذودم . [ دَ ] (اِخ ) موضعی است . و در معجم البلدان ذیل «دم » آرد، مضاف ُ الیه ذو در شعر کثیر : اقول و قد جاوزن اعلام ذی دم و ذی و جمعی او دو نهن الدوانک .
ذودروءلغتنامه دهخداذودروء. [ دُ ] (ع ص مرکب ) طریق ذودروء؛ راه پرشکاف و آب کند. || (اِ مرکب ) خرقه و ریته ٔ ستور که تیرانداز در پس آن پنهان شود انداختن صیدرا. || حلقه ای که آنرا ب
ذودعاءلغتنامه دهخداذودعاء. [ دُ ] (ع ص مرکب ) خداوند خواهش . خداوند خواهانی . خداوند دعا. صاحب دعا: و اذا مَسَّه ُ الشر فذودعاء عریض . (قرآن 41 / 51) وچون در رسد او را بدی پس صاحب
ذودلاللغتنامه دهخداذودلال . [ دَ ] (ع ص مرکب ) خداوند ناز : با وجود زال ناید انحلال در شبیکه و در برت آن ذودلال .مولوی .
ذودملغتنامه دهخداذودم . [ دَ ] (اِخ ) موضعی است . و در معجم البلدان ذیل «دم » آرد، مضاف ُ الیه ذو در شعر کثیر : اقول و قد جاوزن اعلام ذی دم و ذی و جمعی او دو نهن الدوانک .