ذبلغتنامه دهخداذب . [ ذَب ب ] (ع مص ) دفع. دفع کردن . منعکردن . بازداشتن . دور کردن . ذب از کسی ؛ راندن و بازداشتن از او : اهل مصر در دفع و ذب ّ آن شناعت از حریم خویش به غوغا
ذبلغتنامه دهخداذب . [ ذَب ب ] (ع اِ) گاو دشتی و آن را ذب ّالریاد نیز نامند، از آن روی که پیوسته در پی گاوان ماده رود. و منه رجل ٌ ذب ّالرّیاد؛ مرد بسیارزیارت کننده ٔ زنان و آم
زبلغتنامه دهخدازب . [ زَ ] (ص ) راست و مستقیم . (ناظم الاطباء). راست و درست . (فرهنگ شعوری ج 2 ص 28) : چشم گردان سوی راست و سوی چپ زانکه نبود بخت نامه راست زب .مولوی .
زبلغتنامه دهخدازب . [ زَ / زِ ] (ص ) رایگان است و آن هرچیز باشد که بیابند یا بمفت بدست کسی آید که در عوض آن چیزی نباید داد. (آنندراج ) (برهان قاطع). رایگان را گویند. (فرهنگ جه
زبلغتنامه دهخدازب . [ زَب ب ] (ع مص ) پر کردن مشک را. (اقرب الموارد) (تاج العروس ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || بسیاری موی گردن بعیر. (آنندراج ) . || مجازاً، نزدیکی خورشید بغ
ذب الریادلغتنامه دهخداذب الریاد. [ ذَب ْ بُرْ ری ] (ع اِ مرکب ) کل . ذَب ّ. گاو دشتی . || مردی که با زنان بسیار مراوده و آمد و شد کند.
ذبابه ٔ هندیةلغتنامه دهخداذبابه ٔ هندیة. [ ذُ ب َ ی ِ هَِ دی ی َ ] (اِخ ) صورتی خرد از صور فلکیه در نیم کره ٔ جنوبی بفاصله ٔ کمی از قطب ، و در آن از ستارگان بسیار رخشان نباشدو محتوی دو س
ذبلاًذابلالغتنامه دهخداذبلاًذابلا. [ ذَ لَن ْ ب ِ ] (ع اِ مرکب ) ذبلا ذبیلا؛ نفرینی است ، بمعنی . اَلزَمه اﷲ هلاکا.
ذب الریادلغتنامه دهخداذب الریاد. [ ذَب ْ بُرْ ری ] (ع اِ مرکب ) کل . ذَب ّ. گاو دشتی . || مردی که با زنان بسیار مراوده و آمد و شد کند.