ذاتیدیکشنری فارسی به انگلیسیbuilt-in, immanent, inborn, inbred, innate, internal, intimate, intrinsic, native, natural, virtual
ذاتیلغتنامه دهخداذاتی . (اِخ ) (شیخ سلیمان ...) یکی از شعرا و از مشایخ طریقه ٔ خلوتیه از مردم کاشان قصبه ٔ بروم ایلی است ...وی از جانشینان شیخ حقی افندی بروسه ای بود و در قصبه ٔ
ذاتیلغتنامه دهخداذاتی . (اِخ ) یکی از مشاهیر شعرای عثمانی از مردم بالیکسر. نامش عوض . متولد 876 او در اوایل عمر شغل کفشدوزی می ورزید و پس از آنکه به اسلامبول رفت قصائدی در مدح س
ذاتیلغتنامه دهخداذاتی . [ تی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به ذات . گوهری ، گهری . جبلی . غریزی . طبیعی . فطری . جوهری : مقابل عرضی . عارضی : حسن و قبح اشیاء ذاتی نیست . اصلی . ذاتی بیا
زاتیلغتنامه دهخدازاتی . (اِخ ) شاعر ترکیه ٔ عثمانی در عهد شروع تحول در ادبیات کلاسیک ترکیه (1471 - 1546 م .) بوده است . این شاعر در استانبول میزیسته و محفلش مرکز اجتماع شعرا و ا
زاطیلغتنامه دهخدازاطی . (اِخ ) (منسوب به زاطیا) مخرمی ، متوفی 306 هَ . ق . از اهل بغداد بود وی از عثمان ابن ابی شیبه و داودبن رشید و ابراهیم بن سعید جوهری سماع دارد و ابوعمروبن
ذاتی بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: وجود ل] ذاتی بودن، متعلق بودن بهارث بردن، نشان داشتن، دربرداشتن، دلالتکردن، اشاره داشتن