دیوپالغتنامه دهخدادیوپا. [ وْ ] (ص مرکب ) دیوپای . آنکه پایی مانند پای دیو دارد. (اصل کلمه ٔ دیبجات در سانسکریت ). (یادداشت مؤلف ). || (اِ مرکب ) عنکبوت . (برهان ) (از جهانگیری
دیوپایهلغتنامه دهخدادیوپایه . [ وْ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) در اصطلاح بنایان هریک از پایه های اصلی و عمده ٔ بنائی .
دیوپایهلغتنامه دهخدادیوپایه . [ وْ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) در اصطلاح بنایان هریک از پایه های اصلی و عمده ٔ بنائی .
دیبجاتلغتنامه دهخدادیبجات . [ ب َ ] (اِ) مجمع الجزایر (اصل آن در سانسکریت [ دیوپا ] ست ). جمع معدول از کلمه ٔ هندی ، دیب ، دیپا، بمعنی جزیره و جات کلمه ٔ هندی بمعنی قوم ، گروه ، گ
تنندولغتنامه دهخداتنندو. [ ت َ ن َن ْ ] (اِ) غنده بود یعنی عنکبوت ، دیوپای نیز گویند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 407). بمعنی تنند است که عنکبوت باشد. (برهان ). تندوست . (شرفنامه ٔ م
خدنقلغتنامه دهخداخدنق . [ خ َ دَ ن ْ ن َ ] (ع اِ) عنکبوت . عنکبوت کلان . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دیوپا. || عنکبوت نر. (از متن اللغة). رجوع به خدرنق شود.