دیوبندلغتنامه دهخدادیوبند. [ وْ ب َ ] (نف مرکب ) بندکننده ٔ دیو. آنکه دیوان را به بند آورد. آنکه دیو رامغلوب و مقهور سازد و بند کند. || کنایه از پهلوان و دلیر و شجاع است چون رستم
دیوبندفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنکه دیو را ببندد و دربند کند.۲. لقب تهمورث پادشاه سوم پیشدادی.
دروبندلغتنامه دهخدادروبند. [ دَ ب َ ] (اِ مرکب ) به معنی بند در و قفل ، به زیادت واو، چنانکه تنومند و برومند. (غیاث ) (آنندراج ). در و دربند. در با جمیع آلات و ادوات مسدود کردن آن
دوبندیلغتنامه دهخدادوبندی . [ دُ ب َ ] (اِ مرکب ) در لهجه ٔ امروز آذربایجان کفش را گویند. نوعی کفش بنددار زنانه .
لشکرلغتنامه دهخدالشکر. [ ل َ ک َ ] (اِخ ) ابن طهمورث دیوبند. بانی شهر «عسکر مکرم » که در آغاز نام «لشکر» داشته ودر خوزستان واقع است . (نزهةالقلوب چ لیدن ص 112).
اصفهبدلغتنامه دهخدااصفهبد. [ اِ ف َ ب َ / ب ُ ] (اِخ ) شهریاربن جمشیدبن دیوبندبن شیرزاد. از اسپهبدان طبرستان بود و بسال 286 هَ . ق . در رستمدار به فرمانروایی رسید و حکومت وی در رو
ابوالفضللغتنامه دهخداابوالفضل . [ اَ بُل ْ ف َ ] (اِخ ) محمدبن شهریاربن جمشیدبن دیوبندبن شیرزادبن افریدون بن قارن بن سهراب بن نام آوربن بادوسبان بن گاوباره . از ملوک رستمدار. رجوع ب
جهانگشایلغتنامه دهخداجهانگشای . [ ج َ گ ُ ](نف مرکب ) گشاینده و تسخیرکننده ٔ جهان : حکم تو دیوبند و جهانت جهانگشای اقبال بر در تو در آسمانگشای . خاقانی .شاه جهانگشای را از شب و روز
دیوگاهلغتنامه دهخدادیوگاه . [ وْ ] (اِ مرکب ) دیوجای . دیوبند. جایگاه دیو. دیوکده . دیوخان . دیولاخ . مکان بودن دیو. (آنندراج ). || کنایه از دنیا. (آنندراج ) : راست روی پیشه کن هم