دیوبادلغتنامه دهخدادیوباد. [ وْ ] (اِ مرکب ) گردباد را گویند که هوا را تاریک و سیاه سازد. (جهانگیری ). گردباد. (برهان ) (غیاث ) (شرفنامه ) (ناظم الاطباء). باد تندی که هوا را تاریک
دیوبادفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زمینشناسی) گردباد؛ باد شدید که هوا را تیرهوتار کند.۲. [قدیمی، مجاز] اسب یا شتر تندرو.
دیبادوزلغتنامه دهخدادیبادوز. (نف مرکب ) دوزنده ٔ دیبا. دیباباف : ابر دیبادوز، دیبا دوزد اندر بوستان باد عنبرسوز، عنبر سوزد اندر لاله زار.منوچهری .
دیبادینلغتنامه دهخدادیبادین . [ دَ ی ْ ] (اِخ ) دی بدین . نام فرشته ای است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به دی شود. || یکی از نامهای الهی است . (برهان ). یکی از نامهای خد
دیزباد بالالغتنامه دهخدادیزباد بالا. (اِخ ) دهی است از دهستان زبرخان بخش قدمگاه شهرستان نیشابوربا 1178 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
دولهلغتنامه دهخدادوله . [ دَ ل َ / ل ِ ] (اِ) دایره . (از برهان (فرهنگ جهانگیری ). || گردباد. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). گردباد که آن را دیوباد نیز
ابوزوبعهلغتنامه دهخداابوزوبعه . [ اَ زَ ب َ ع َ ] (ع اِ مرکب )گردباد. گردباده . دیوباد. دوله . سنگ دوله . اِعصار.
گردبادفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهتصادم دو جریان با یکدیگر که گرد هم میچرخد و تنورۀ بزرگی از گردوخاک که دارای حرکت دورانی است تشکیل میدهد و وسعت میدان آن تا حدود صد مایل دیده شده است؛ دیوباد؛
زادلغتنامه دهخدازاد. (مص مرخم ) بمعنی زائیدن باشد. (برهان قاطع) (فرهنگ رازی ). زادبوم ؛ وطن . رجوع به زادبوم شود. || مخفف زاده . زائیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منی
دیوچهلغتنامه دهخدادیوچه . [ وْ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) (از: دیو + چه ، پسوند تصغیر) مصغر دیو. دیوک . دیو خرد. دیو کوچک . || کرمکی باشد که اندر پشم افتد. (صحاح الفرس ). و آن در ابتد