دینورلغتنامه دهخدادینور. [ ن ْ وَ ] (ص مرکب ) متدین .صاحب دین . مؤمن . دیندار. دینی . متشرع : هر آن دینور کو نه بردین بودز یزدان و از منش نفرین بود. فردوسی .یکی دینور بود یزدان
دینورلغتنامه دهخدادینور. [ ن َ وَ ] (اِخ ) (مقبره ٔ...) از مقابر دوره ٔ هخامنشی در نزدیک بیستون است . (یادداشت مؤلف ).
دینورلغتنامه دهخدادینور. [ ن َ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حسن آباد بخش کلیبر شهرستان اهر با 345 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
دینورلغتنامه دهخدادینور. [ ن َ وَ ] (اِخ ) شهری از توابع جبل است که نزدیک قرمیسین (خرمیسین ) میباشد. مردم بسیاری منسوب به آنجا میباشند. فاصله آن تا همدان بیست و چند فرسخ وتا شهرز
دینورلغتنامه دهخدادینور. [ ن َ وَ ] (اِخ ) نام رودخانه ای است در بخش صحنه ٔ کرمانشاهان این رودخانه از کوههای باختری کندوله شمالی سرتخت و بخش سنقر و کوههای دهستان خدابنده لو سرچشم
دینوریلغتنامه دهخدادینوری . [ ن َ وَ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ محمدبن مسلم کوفی مروزی دینوری . رجوع به ابن قتیبة شود.
دینوریلغتنامه دهخدادینوری . [ ن َ وَ ] (اِخ ) رجوع به ابوحنیفه احمدبن داود دینوری و دائرة المعارف اسلام ، تاریخ ایران باستان ج 1 ص 102، فهرست اعلام الجماهر فی معرفةالجواهر، یتیمةا
جامع دینورلغتنامه دهخداجامع دینور. [ م ِ ع ِ ن َ وَ ] (اِخ ) مسجدی بود در دینور. این جامع را حسنویةبن حسین که از طرف آل بویه حاکم قسمتی از مردم کردستان بود و به حسن سیرت شهرت داشت در
دینوریلغتنامه دهخدادینوری . [ ن َ وَ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ محمدبن مسلم کوفی مروزی دینوری . رجوع به ابن قتیبة شود.
دینوریلغتنامه دهخدادینوری . [ ن َ وَ ] (اِخ ) رجوع به ابوحنیفه احمدبن داود دینوری و دائرة المعارف اسلام ، تاریخ ایران باستان ج 1 ص 102، فهرست اعلام الجماهر فی معرفةالجواهر، یتیمةا