دیشلغتنامه دهخدادیش . (اِخ ) الدیش . از بطن هون الدیش اند و ایشان معروف به بنوالدیش بن ملیح بن الهون باشند و قبیله ٔ عضد والدیش را قارة گویند. ابو عبید گوید وجه تسمیه ٔ ایشان ب
دیشلغتنامه دهخدادیش . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان انگهران بخش کهنوج شهرستان جیرفت با 20 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
دیشلغتنامه دهخدادیش . (اِمص )دهش . || در دو شعر ذیل از رودکی دیش مرکب است از (دی = ده + ش ضمیر مفعولی ) به معنی بده او را. می دهش . (لغت نامه ٔ اسدی ص 222). دِهَش : خویش بیگانه
دیشلغتنامه دهخدادیش . (ع اِ) لهجه ای است در کلمه ٔ دیک در نزد کسانی که کاف را قلب به شین کنند. (از تاج العروس ). خروس . (منتهی الارب ).
دیش دیشلغتنامه دهخدادیش دیش . (اِخ ) دهی است از دهستان تبادکان بخش حومه ٔ شهرستان مشهد با 95 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
دیش پولیلغتنامه دهخدادیش پولی . (اِ مرکب ) دندان مزد. دیش به ترکی دندان است و دیش پولی وجهی بوده که در دوران استبداد، رعایا در سر سفره ٔ مأمورین دولت مینهاده اند پیش از ناهار بعنوا
دیش دیشلغتنامه دهخدادیش دیش . (اِخ ) دهی است از دهستان اسحاق آباد بخش قدمگاه شهرستان نیشابور با 440 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
دیش دیشلغتنامه دهخدادیش دیش . (اِخ ) دهی است از دهستان تبادکان بخش حومه ٔ شهرستان مشهد با 95 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
دیش پولیلغتنامه دهخدادیش پولی . (اِ مرکب ) دندان مزد. دیش به ترکی دندان است و دیش پولی وجهی بوده که در دوران استبداد، رعایا در سر سفره ٔ مأمورین دولت مینهاده اند پیش از ناهار بعنوا
دیش دیشلغتنامه دهخدادیش دیش . (اِخ ) دهی است از دهستان اسحاق آباد بخش قدمگاه شهرستان نیشابور با 440 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).