دیریازلغتنامه دهخدادیریاز. [ رْ ] (نف مرکب ) (از: دیر = طویل ، دور + یاز = یازنده . کشنده ، دراز شونده ). دیرکشنده . دراز. طویل پردوام . دیرنده . درازمدت . دیرکش . بعضی از فرهنگ ن
دیریازفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدیریازنده؛ دراز؛ طولانی: ◻︎ پراندیشه بود آن شب دیریاز / چوخورشید بنمود تاج از فراز (فردوسی: ۲/۸).
دیریازیلغتنامه دهخدادیریازی . [ رْ ] (حامص مرکب ) صفت دیریاز. طول مدت . درازی مدت : در امل تا دیریازی و درازی ممکن است چون امل بادا ترا عمر دراز دیریاز. سوزنی .رجوع به دیریاز شود.
دیریازیلغتنامه دهخدادیریازی . [ رْ ] (حامص مرکب ) صفت دیریاز. طول مدت . درازی مدت : در امل تا دیریازی و درازی ممکن است چون امل بادا ترا عمر دراز دیریاز. سوزنی .رجوع به دیریاز شود.
طولانیواژهنامه آزاددراز، دیریاز. "دیریاز" از "دیر" و "یازنده" رویهم میشود "دیرنده" و "دیرکشنده". در ایوان شاهی شبی دیریاز / به خواب اندرون بود با اَرنَواز (فردوسی).
دیرندلغتنامه دهخدادیرند. [ رَ ] (ص ) دیرپای . (یادداشت مؤلف ). بمعنی دیریاز است که دراز است . (برهان ). دیرنده . به معنی دیریاز و دراز. (انجمن آرا) (از آنندراج ). طویل . (یادداش
نادیریازلغتنامه دهخدانادیریاز. [ دیرْ ] (نف مرکب ) شب کوتاه که دراز نباشد. (ناظم الاطباء). رجوع به «دیریاز» شود.
یازفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = یازیدن۲. درازکننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دستیاز.۳. یازنده؛ کِشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دیریاز، زودیاز، دوریاز.