دیرندلغتنامه دهخدادیرند. [ رَ ] (ص ) دیرپای . (یادداشت مؤلف ). بمعنی دیریاز است که دراز است . (برهان ). دیرنده . به معنی دیریاز و دراز. (انجمن آرا) (از آنندراج ). طویل . (یادداش
دیرندفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دهر؛ روزگار.۲. (صفت) دراز و دیرباز؛ مدت دراز؛ روزگار دراز.۳. (صفت) دیرکننده و دیرپای؛ بادوام؛ دیرنده: ◻︎ شبی دیرند و ظلمت را مهیا / چو نابینا در او دو چشم بی
دیرندهلغتنامه دهخدادیرنده . [ رَ دَ / دِ] (نف ) دیرکننده . دوام کننده . مدت گیرنده . بمعنی دیرند است که مدت دراز و زمان عالم باشد. (برهان ). || بدرازا کشیده . (یادداشت مؤلف ) : چ
دیرندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهطولانی؛ دیرکننده؛ دیرپای: ◻︎ چو پاسی از شب دیرنده بگذشت / برآمد شعریان از کوه موصل (منوچهری: ۶۶).
دیرندهلغتنامه دهخدادیرنده . [ رَ دَ / دِ] (نف ) دیرکننده . دوام کننده . مدت گیرنده . بمعنی دیرند است که مدت دراز و زمان عالم باشد. (برهان ). || بدرازا کشیده . (یادداشت مؤلف ) : چ
دیرندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهطولانی؛ دیرکننده؛ دیرپای: ◻︎ چو پاسی از شب دیرنده بگذشت / برآمد شعریان از کوه موصل (منوچهری: ۶۶).
دسته 8stem 1واژههای مصوب فرهنگستانخط قائمی که به سرِ نُت وصل میشود و یکی از عوامل نشاندهندۀ دیرند نغمه است