دیرمانلغتنامه دهخدادیرمان . (نف مرکب ) دیرماننده . که دیرماند. که دیرپاید : کز عمر هزار ساله ٔ نوح صد دولت دیرمان ببینم . خاقانی .|| بقا و پایداری و بمعنای باقی و پایدار. (غیاث )
دیرمانلغتنامه دهخدادیرمان . [ دِ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دلدوز بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار با 150 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
دیرماندهلغتنامه دهخدادیرمانده . [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نعت مفعولی از دیر ماندن . بسیار درنگ کرده . متوقف شده .- دیرمانده مجلس ؛ آنکه در آخر مجلس برسد. (آنندراج ).
دیر ماندنلغتنامه دهخدادیر ماندن . [ دَ ] (مص مرکب ) مدتی طویل متوقف شدن . توقف بسیار کردن . زمانی دراز اقامت کردن . مولیدن . درنگ کردن . زمانة. زمانت . (یادداشت مؤلف ) : من اینجا دی
دیرماندهلغتنامه دهخدادیرمانده . [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نعت مفعولی از دیر ماندن . بسیار درنگ کرده . متوقف شده .- دیرمانده مجلس ؛ آنکه در آخر مجلس برسد. (آنندراج ).
دیرماندگیلغتنامه دهخدادیرماندگی . [ دَ / دِ ] (حامص مرکب )حالت و چگونگی دیرمانده . کهنگی . (یادداشت مؤلف ).
مصلوقلغتنامه دهخدامصلوق . [ م َ ] (ع ص ) آب دیرمانده ٔ آلوده شده به واسطه ٔ آمدشد ستوران . (از ناظم الاطباء). صلاقة. مصلوقة. (منتهی الارب ). || آب پز. آب پخت . پخته . جوشانده . (
دیر بماندنلغتنامه دهخدادیر بماندن . [ ب ِ دَ ] (مص مرکب ) دیرماندن . دیر ایستادن . دیر زیستن : عنوس ، عناس ؛ دیر بماندن دختر درخانه از بی شوهری . (تاج المصادر بیهقی ) : دیر بماندم در