دیرزیلغتنامه دهخدادیرزی . (اِ مرکب ) نام روز بیست و هفتم از ماههای ملکی . (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ).
دیرزیلغتنامه دهخدادیرزی . (نف مرکب ) دیرزینده . بسیار پاینده . دیرپای . که دیر بماند. بسیار عمر کننده : دیرزی به که دیر یابد کام کز تمامی است کار عمر تمام .نظامی .
دیرزیستیlongevity2واژههای مصوب فرهنگستان1. یک تداوم حیات یک فرد، بیش از دیگر اعضای آن گونه 2. تداوم یک سرده یا گونه در یک دورة طولانی در مقیاس زمان زمینشناختی
درزیلغتنامه دهخدادرزی . [ دَ رَ / دُ ] (ص نسبی ) منسوب به طایفه ٔ دروز که از اهالی شامات بوده اند. (ناظم الاطباء). واحد دروز، که طایفه ای هستند باطنی مذهب و دارای معتقدات سری .
درزیلغتنامه دهخدادرزی . [ دُ / دَ ] (اِخ ) محمدبن اسماعیل درزی ، مکنی به ابوعبداﷲ. از صاحبان دعوت برای تألیه و پرستش الحاکم بأمراﷲ عبیدی فاطمی . نسبت طایفه ٔ درزیه به اوست . گ
دیر زیستنلغتنامه دهخدادیر زیستن . [ ت َ ](مص مرکب ) عمر بسیار کردن . دراز زیستن : شاد باش و دیر باش و دیرمان و دیرزی کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران . فرخی .دیرزی و آنکه عز تو
سختجانفرهنگ مترادف و متضاد۱. دیرزی، جانسخت، مقاوم، گرانجان، سگجان ۲. پرتحمل، حمول، شکیبا، صبور ۳. سنگدل، بیرحم، بیعاطفه ۴. پوستکلفت ۵. بیرحم، سنگدل ۶. خسیس، ممسک