دیرآلغتنامه دهخدادیرآ. (نف مرکب ) دیر آیند. آنکه بدیر آید. (از آنندراج ). که پس از زمانی دراز دررسد. که بعد مدتی دراز فراز آید.
دیرالفأرلغتنامه دهخدادیرالفأر. [ دَ رُل ْ ف َءْرْ ] (اِخ ) دیری است در سرزمین مصر و بر ساحل رود نیل ودارای ساختمانی رفیع است و در کنار آن دیرالکلب واقع است و در آن موش فراوان است .
دیرالفأرلغتنامه دهخدادیرالفأر. [ دَ رُل ْ ف َءْرْ ] (اِخ ) دیری است در سرزمین مصر و بر ساحل رود نیل ودارای ساختمانی رفیع است و در کنار آن دیرالکلب واقع است و در آن موش فراوان است .
دیر ابلقلغتنامه دهخدادیر ابلق . [ دَ رِ اَ ل َ ] (اِخ ) دیرالابلق . نام دیری است در اهواز از ناحیه ٔ اروشیرخره . (معجم البلدان ).
دیرالعاقوللغتنامه دهخدادیرالعاقول . [ دَ رُل ْ ] (اِخ ) نام محلی است به اندلس و از آنجاست ابوالحسن علی بن ابراهیم بن خلف دیر عاقولی مغربی که در مکه روایت حدیث میکرد. (از معجم البلدان
دیر عمانلغتنامه دهخدادیر عمان . [ دَ رِ ع َ ] (اِخ ) در نواحی حلب است و معنی آن بسریانی دیرالجماعة است و در زمان ابوفراس بن ابوالفرج بزاعی ویران بوده است . (از معجم البلدان ).