دیدولغتنامه دهخدادیدو. (اِخ ) دهی است ازدهستان زیرکوه سورتیجی بخش چهاردانگه ٔ شهرستان ساری دارای 65 تن سکنه . آب آن از چشمه و رودخانه ٔ گرم آب و راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافی
دیدولغتنامه دهخدادیدو. [ دُ ] (اِخ ) بانی و ملکه ٔ افسانه ای کارتاژ.دختر شاه صور بود و گویند الیسا نام داشت . شوهرش بدست برادرش پوگمالیون که بجای پدر بسلطنت صور نشست بقتل رسید.
دیدولغتنامه دهخدادیدو. [ دُ ] (اِخ ) فرانسوا آمبرواز. (1730-1804 م .) چاپگر فرانسوی که بعضی او را بهترین چاپگر عصر خود و حتی بهترین چاپگران شمرده اند. پدرش فرانسوا دیدو نیز چاپگ
دیدوانلغتنامه دهخدادیدوان . (اِ مرکب ) دیدبان . دیده بان . رجوع به دیدبان شود: اذکاه ؛ دیدوان فرستادن . (تاج المصادر بیهقی ).
دیدوانلغتنامه دهخدادیدوان . (اِ مرکب ) دیدبان . دیده بان . رجوع به دیدبان شود: اذکاه ؛ دیدوان فرستادن . (تاج المصادر بیهقی ).
دیدوبازدیدفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی وآمد، مراوده، دیدوبازدید عید، عیددیدنی، دیدوبازدید رفقا، صلۀ ارحام، عیادت، تفقد، احوالپرسی، بیمارپرسی، ویزیت، ملاقات، دیدار قرار، وعدۀ
برقلس دیدوخسلغتنامه دهخدابرقلس دیدوخس . [ ب ِ رَ ل ُ خ ُ ] (اِخ ) افلاطونی . از مردم اطاطریة معروف به دیدوخس یعنی عقیب فلاطن و از اوست : کتاب حدود اوائل الطبیعیات . کتاب الثمانی عشرة مس
الیسافرهنگ نامها(تلفظ: alisā) (= دیدو) ( در اعلام) بانی و ملکهی افسانهای کارتاژ [از سرزمینهای شمالی افریقا که جمعی از مهاجر نشینان فنیقیه بنا نهادند . (در حدود 880 ق.م)] که
اطاطولهلغتنامه دهخدااطاطوله . [ ](اِخ ) نام یکی از شهرهای قدیم یونان که دیدوخس افلاطونی از مردم آنجا بود. رجوع به تاریخ الحکماء قفطی ص 89 شود.