دیدهلغتنامه دهخدادیده . [ دی دَ / دِ ] (اِ) چشم . (برهان ) (جهانگیری ). قسمتی از چشم که بدان بینند یا جزئی از جهاز بینائی که پلک و مژه از آن مستثناست . (یادداشت مؤلف ). ج ، دید
دیدهلغتنامه دهخدادیده . [ دی دَ / دِ ] (ن مف ) نعت یا صفت مفعولی از مصدر دیدن . مرئی و مشاهده شده . (برهان ) (از جهانگیری ). رؤیت شده . بمنظور. نگاه کرده شده . مشهود : بپرداخت
بیداردیدهلغتنامه دهخدابیداردیده . [ دی دَ / دِ ] (ص مرکب ) دیده بیدار. ناظر. که بخواب نیست . || هشیار.- دولت بیداردیده ؛ بخت بیدار : ز فیض دولت بیداردیده میخواهم که صبح را دهم از گر
خواب دیدهلغتنامه دهخداخواب دیده . [ خوا / خا دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) بیننده ٔ رؤیا. (ناظم الاطباء). آنکه برؤیاچیزهایی را دیده است . (یادداشت مؤلف ) : من گنگ خواب دیده و عالم تما
بیدارلغتنامه دهخدابیدار. (ص ، اِ)که در خواب نیست . مقابل خفته . صاحب آنندراج گوید: مقابل خفته مرکب از «بید» بمعنی شعور و آگاهی و «دار»که کلمه ٔ نسبت است و غنچه ، آیینه ، بخت ، دو
چه قدرلغتنامه دهخداچه قدر. [ چ ِ ق َ ] (ق مرکب ) چقدر. چه اندازه . چه مقدار. و گاه بضرورت شعری دال ساکن را متحرک سازند چنانکه در بیت ذیل از صائب : شمع بالین خود از دیده ٔ بیدار کن
غنچه خوابیدنلغتنامه دهخداغنچه خوابیدن . [ غ ُ چ َ / چ ِ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) بمعنی غنچه خسپیدن . (آنندراج ). رجوع به غنچه خسپیدن شود : راحت دنیا حجاب دیده ٔ بیدار نیست بر بساط گل چو