دیدهلغتنامه دهخدادیده . [ دی دَ / دِ ] (اِ) چشم . (برهان ) (جهانگیری ). قسمتی از چشم که بدان بینند یا جزئی از جهاز بینائی که پلک و مژه از آن مستثناست . (یادداشت مؤلف ). ج ، دید
دیدهلغتنامه دهخدادیده . [ دی دَ / دِ ] (ن مف ) نعت یا صفت مفعولی از مصدر دیدن . مرئی و مشاهده شده . (برهان ) (از جهانگیری ). رؤیت شده . بمنظور. نگاه کرده شده . مشهود : بپرداخت
دیدهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نگاهکردهشده؛ مشاهدهشده.۲. (اسم) [قدیمی، مجاز] مردمک چشم.۳. (اسم) [قدیمی، مجاز] چشم.
دیده ٔ گاولغتنامه دهخدادیده ٔ گاو. [ دی دَ / دِ ی ِ ](ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) گاو چشم . بابونه ٔ گاو. گلی است که آن را گاو چشم گویند. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ) (شرفنامه منیری ).
دیدهامگویش اصفهانی تکیه ای: bemdiya طاری: bemdiya طامه ای: bomdiye طرقی: bemdiya کشه ای: bemdiya نطنزی: bamdiya
دیدهایگویش اصفهانی تکیه ای: beddiya طاری: beddiya طامه ای: boddiye طرقی: beddiya کشه ای: beddiya نطنزی: baddiya
دیدهایمگویش اصفهانی تکیه ای: bemundiya طاری: bemundiya طامه ای: bomundiye طرقی: bemundiya کشه ای: bemundiya نطنزی: bamu(n)diya
Scoutدیکشنری انگلیسی به فارسیدیده بانی، طلایه دار، دیده بان، پیش اهنگ، مامور اکتشاف، دیده بانی کردن، پیشاهنگی کردن، عملیات اکتشافی کردن پوییدن
دیده ٔ گاولغتنامه دهخدادیده ٔ گاو. [ دی دَ / دِ ی ِ ](ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) گاو چشم . بابونه ٔ گاو. گلی است که آن را گاو چشم گویند. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ) (شرفنامه منیری ).
ثُقِفُواْفرهنگ واژگان قرآندیده شوند ومغلوب شوند (اصلش از ثقف ثقافه که معنايش اين است که فلاني برخورد و يافت )
دیده بانلغتنامه دهخدادیده بان . [ دی دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان مرند که دارای 420 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).