دستورلغتنامه دهخدادستور. [ دُ ] (معرب ، اِ) معرب از دَستور فارسی است زیرا درعرب وزن فَعلول نیامده است . || قاعده که برطبق آن عمل شود. || اجازه . (اقرب الموارد). || دفتری که نام س
دستورفرهنگ مترادف و متضاد۱. گرامر، نحو ۲. امر، تحکم، حکم، فرمایش، فرمان ۳. آیین، روش، ضابطه، قاعده، قانون ۴. ترتیب ۵. وزیر ۶. برنامه ≠ نهی
دستوردیکشنری فارسی به انگلیسیbehest, charge, command, dictate, dictation, direction, directive, fiat, formula, imperative, injunction, mandate, mandatory, office, order, prescript, prescrip
شافعیلغتنامه دهخداشافعی . [ ف ِ ] (اِخ ) الدکتور محمدبک . از اطبای مصری معاصر که بریاست دانشکده ٔ پزشکی نیز رسید و کتبی در علم طب تألیف کرد. از آنجمله است : 1 - احسن الاغراض فی
ضیفلغتنامه دهخداضیف . [ ض َ ] (اِخ ) احمد (الدکتور). مدرس بالجامعة المصریة. له مقدمة لدرسة بلاغة العرب و بلاغةالعرب فی الاندلس . (معجم المطبوعات ج 2 ستون 1220).
عربیلیلغتنامه دهخداعربیلی . [ ع َ رَ ] (اِخ ) الدکتور ابراهیم یوسف . او راست : حل العقدة بملخص الافادةفی انتاج الاولاد حسب الارادة. (معجم المطبوعات ج 2).