دژنلغتنامه دهخدادژن . [ دِ ژِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بیلوار، بخش کامیاران ، شهرستان سنندج .واقع در 58هزارگزی شمال غربی کامیاران و 6هزارگزی جنوب باختری پالنگان ، با 285 تن س
دژنلغتنامه دهخدادژن . [ دُ ژَ / دِ ژَ / دُ ] (ص ) تیز به طعم . (از لغت فرس اسدی ). چیزی را گویند که طعم او تند و تیز باشد. (برهان ). هر چیز که مزه ٔ آن تیز باشد. (غیاث ). تیزطع
دجنلغتنامه دهخدادجن . [ دَ ] (ع اِ) باران کثیر. باران بسیار. ج ، ادجان . دُجُن . دِجان . || تاریکی ابر برهم نشسته . (منتهی الارب ). سایه ٔ میغ. (مهذب الاسماء). || یوم دجن به تر
دجنلغتنامه دهخدادجن . [ دَ ] (ع مص ) الفت و انس گرفتن کبوتر و همچنین گوسپند. || فروپوشیدن ابر آسمان و زمین را. (منتهی الارب ). گرفتن هوا. گرفتن آسمان . پوشیدن ابر آسمان را. پوش
دجنلغتنامه دهخدادجن . [ دُ ج ُن ن ] (ع ) ج ِ دُجنة. || تاریکی . || ابر تاریک برهم نشسته ٔ بی باران . || فروپوشیدگی ابر به تاریکی و تراکم . (منتهی الارب ).
دژناملغتنامه دهخدادژنام .[ دُ ] (اِ مرکب ) دشنام و ملامت . (آنندراج ). ناسزا. فحش : معاقرة؛ پیوسته کاری کردن و با کسی کاویدن در دژنام یا در هجا یا در خصومت . (تاج المصادر بیهقی )
دژنپشتلغتنامه دهخدادژنپشت . [ دِ ن ِ پ ِ ] (اِخ ) دژنوشت ، به معنی قلعه ٔ نوشته ها و اسناد. محلی در استخر فارس که اسناد مهم دولتی را (طبق روایات ، اوستا نیز از آن جمله بود) در آن
دژندلغتنامه دهخدادژند. [ دِ ژَ / دُ ژَ ] (ص ) دژن . چیزی تند و تیزطعم . (برهان ). || تندشده و بخشم آمده . (لغت فرس اسدی ، ذیل دژآگاه ). تندشده . (جهانگیری ) (صحاح الفرس ). مردم
دژندلغتنامه دهخدادژند. [ دِ ژَ / دُ ژَ ] (ص ) دژن . چیزی تند و تیزطعم . (برهان ). || تندشده و بخشم آمده . (لغت فرس اسدی ، ذیل دژآگاه ). تندشده . (جهانگیری ) (صحاح الفرس ). مردم