دَارِهِمْفرهنگ واژگان قرآنمحل سکونتشان (درجمله "تَمَتَّعُواْ فِي دَارِکُمْ " منظور شهري است که قوم ثمود در آن سکونت داشتند و اگر شهر در اينجا دار ( خانه )ناميده شده ، بدين مناسبت بوده که
دارة مأسللغتنامه دهخدادارة مأسل . [ رَ ت ُ م َءْ س ِ ] (اِخ ) نام جایی در دیار بنی عقیل است . (معجم البلدان ). رجوع به دارةباسل شود.
دارم لباسهایم را می پوشم (/ دارم رختم را تنم می کنم).گویش اصفهانی تکیه ای: dârun lebâsâm darapušun. طاری: dârun raxdem vâɂapüšun. / dârun raxdem bašnem akrun. طامه ای: dâron lebâsâm veɂepušon. طرقی: dâro lebâsâm vâ:püšo. کشه ا
دارة محصرلغتنامه دهخدادارة محصر. [ رَ ت ُ م َ ص َ ](اِخ ) یا دارةمحصن نیز آمده است . نام جایی است در دیار بنی نُمیر در کنار ثهلان اقصی . (معجم البلدان ).
فردرهلغتنامه دهخدافردره . [ف َ دَ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) به معنی فردر است که چوب گنده ٔ پس در کوچه باشد و به این معنی با زای نقطه دارهم آمده است . (برهان ). رجوع به فردر و فردرد شو
تأزملغتنامه دهخداتأزم . [ ت َ ءَزْ زُ ] (ع مص ) اقامت کردن در خانه . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء): تازم القوم دارهم ؛ دیرزمانی در آن اقامت گزیدند. (از اقرب الموارد). ||
دارة باسللغتنامه دهخدادارة باسل . [ رَ ت ُ س ِ ] (اِخ ) ابن سکیت از آن نام برده است . یاقوت گوید گمان میکنم صحیح آن دارةماسل باشد که پس از این گفته میشود. (معجم البلدان ).
ناصرالدینلغتنامه دهخداناصرالدین . [ ص ِ رُدْ دی ] (اِخ ) عبدالرحیم بن طاهر، مکنی به ابواسحاق از دانشمندان قرن هشتم شیرازست . مؤلف شدّالازار که خود مجلس درس او را درک کرده و مصاحب و