دویرهلغتنامه دهخدادویره . [ دَ رَ ] (اِخ ) دهی است به نیشابور، از آن ده است محمدبن عبداﷲبن یوسف بن خورشید. (منتهی الارب ). دهی است در دو فرسخی نیشابور. (از لباب الانساب ).
دویرهلغتنامه دهخدادویره . [ دَ رَ / رِ ] (اِ) دوال و تسمه ای که بدان قمار بازند. (ناظم الاطباء) (ازآنندراج ) (از فرهنگ اوبهی ) (از برهان ) : شاه غزنین چو نزد او بگذشت چون دویره ب
دویرةلغتنامه دهخدادویرة. [ دُ وَ رَ ] (ع اِ مصغر) مصغر دارة؛ یعنی خانه ٔ کوچک . (ناظم الاطباء). مصغر دار، سراچه . || هاله ٔ کوچک گرد ماه . (ناظم الاطباء).
دورهلغتنامه دهخدادوره . [ دُ رِ ] (اِخ ) گوستاو. رسام و حکاک فرانسوی (1832 - 1883 م .) استاد بزرگ حکاکی روی چوب . (فرهنگ فارسی معین ).
دورهلغتنامه دهخدادوره . [ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) مرتبان کوچک . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (فرهنگ جهانگیری ). مرتبان کوچک که در میان آن شهد و معجون نگاهدارند. (غیاث ) (آنندراج ).
دویرةلغتنامه دهخدادویرة. [ دُ وَ رَ ] (ع اِ مصغر) مصغر دارة؛ یعنی خانه ٔ کوچک . (ناظم الاطباء). مصغر دار، سراچه . || هاله ٔ کوچک گرد ماه . (ناظم الاطباء).
اریصادنلغتنامه دهخدااریصادن . [ ] (معرب ، اِ) بیونانی دویره است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (فهرست مخزن الادویه ). نوعی از لوف . این لغت دگرگون شده ٔ اریصارون است .
صالحلغتنامه دهخداصالح . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن اسماعیل بن محمدبن اسماعیل کاثی خوارزمی صوفی ،مکنی به ابی خیر. ابن عساکر گوید: وی در جوانی به طلب علم نزد ما آمد و مدتی در دویره شمیساط
دوالهلغتنامه دهخدادواله . [ دَ / دُ ل َ / ل ِ ] (اِ) تسمه ای که بدان قمار بازند. (از برهان ). نام بازی است . (فرهنگ جهانگیری ). به معنی دویره است . (فرهنگ اوبهی ).
لوف السبطلغتنامه دهخدالوف السبط. [ فُس ْ س ُ /س َ ] (ع اِ مرکب ) لوف الکبیر. لوف الحیة. صاحب اختیارات بدیعی گوید: لوف الکبیر است و یک نوع را به یونانی لارن اپیدی و بربری انزفی و به ز