دوکدانلغتنامه دهخدادوکدان . (اِ مرکب ) حفش و سبد کوچکی که در آن دوک و گروهه ٔ ریسمان و پنبه گذارند. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) (برهان ). جعبه
دوکدانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. جای گذاشتن دوک در ماشین نخریسی.۲. جعبهای که در آن دوکهای نخریسی را بگذارند.
دودانلغتنامه دهخدادودان . [ دَ ] (اِخ ) دهی است از بخش پاوه ٔ شهرستان سنندج با 317 تن سکنه . آب آن از چشمه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
دودانگلغتنامه دهخدادودانگ . [ دُ ] (اِ مرکب ) ثلث . (دهار) (ملخص اللغات ). سه یک . یک سوم . (یادداشت مؤلف ). دو قسمت از شش قسمت چیزی .- دودانگ خواندن ؛ نرم و آهسته خواندن .
دودانگه خواجهلغتنامه دهخدادودانگه خواجه . [دُ گ َ خوا / خا ج َ ] (اِخ ) دهی از دهستان جاوید بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون . 701 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ شور. (از فرهنگ جغرافیایی
دودانلغتنامه دهخدادودان . [ دَ ] (اِخ ) پدر قبیله ای است از بنی اسد. (منتهی الارب ). بطنی است از بنی اسد. (صبح الاعشی ج 1 ص 350).
حفشلغتنامه دهخداحفش . [ ح ِ ] (ع اِ) دوکدان . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). || خانه ٔ خرد. (مهذب الاسماء). خانه ٔ بسیار خرد که سقف آن نزدیک باشد. || خانه ٔ از گلیم مو. || کوها
درجلغتنامه دهخدادرج . [ دُ] (ع اِ) دوکدان و طبله ٔ زنان که پیرایه و جواهر دروی نهند. دُرجَة. یکی . ج ، اءَدراج ، دِرَجَة. (منتهی الارب ). دوکدان و درجک و عطردان زنان . (دهار).
ادراجلغتنامه دهخداادراج . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ دُرج ، بمعنی دوکدان و طبله ٔ زنان که پیرایه و جواهر در وی نهند. || ج ِ دَرج . راهها: رَجعَ فلان الی ادراجه او رجع ادراجه ؛ ای الطریق ا
دوگرانلغتنامه دهخدادوگران . (اِ مرکب ) چرخی که زنان با آن نخ کتان ریسند. (از شعوری ج 1 ورق 451). اما ظاهراً کلمه دگرگون شده ٔ دوکدان است . رجوع به دوک و دوکدان شود.