دوست گرفتنلغتنامه دهخدادوست گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) برگزیدن و به دوستی خود درآوردن . دوستی و محبت کسی را به خویش جلب کردن : فلانی باآب حمام دوست می گیرد. (یادداشت مؤلف ) :
دوستفرهنگ مترادف و متضادآشنا، حبیب، خلیل، دمساز، دوستدار، رفیق، صحابه، صدوق، صدیق، محب، محبوب، محبوبه، مصاحب، معاشر، معشوق، ولی، همراه، همنشین، یار ≠ دشمن، عدو
دوستلغتنامه دهخدادوست . (اِخ ) نهمین از خانان اوزبک خیوه . از حدود 953 تا 965 هَ . ق . (یادداشت مؤلف ).
پادشاهیلغتنامه دهخداپادشاهی . [ دْ / دِ ] (حامص ) سلطنت . ملکت . (دهار). ملک . اِمارت . ولایت . (مهذب الاسماء). شاهی . سمت پادشاه : و پسران لیث که پادشاهی بگرفتند از آنجا [ از شهر
دوست گرفتنلغتنامه دهخدادوست گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) برگزیدن و به دوستی خود درآوردن . دوستی و محبت کسی را به خویش جلب کردن : فلانی باآب حمام دوست می گیرد. (یادداشت مؤلف ) :
دشمن گرفتنلغتنامه دهخدادشمن گرفتن . [ دُ م َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) دشمن تراشیدن . مقابل دوست گرفتن . || دشمن شمردن . خصم تلقی کردن . تمقیت . مقاتة. مقت : ای پسرچون سلطان کسی را وزار
بچه دوستیلغتنامه دهخدابچه دوستی . [ ب َ چ َ / چ ِ /ب َچ ْ چ َ / چ ِ ] (حامص مرکب ) عمل بچه دوست . دوستداری بچه . بچه دوست داشتن . بچه خواهی . دوست گرفتن اطفال .