دودةلغتنامه دهخدادودة. [ دَ ] (ع اِ) بطن اوسط دماغ و از آن ، آن را دوده خوانند که چون کرمی باز شود و فراهم آید. (یادداشت مؤلف ). || نام آلتی است که بدان آب را تقطیر کنند. (یادد
دودةلغتنامه دهخدادودة. [ دو دَ ] (ع اِ) کرم . (زمخشری ) واحد دود؛ یعنی یک کرم . (ناظم الاطباء). یکی کرم . ج ، دیدان و دود. (از غیاث ) (آنندراج ) (از منتهی الارب ). کرم . ج ، دود
دودةدیکشنری عربی به فارسیکرم حشره , کرم پنير , خرمگس , وسواس , کرم , سوسمار , مار , خزنده , خزيدن , لوليدن , مارپيچ کردن
دودهلغتنامه دهخدادوده . [ دو دَ / دِ ] (ص نسبی ) منسوب به دود. هرچه نسبت به دود داشته باشد.دودی . (یادداشت مؤلف ). || (اِ مرکب ) سیاهی که از سوختن هیمه یا روغن یا نفت و جز آن ب