دوالیلغتنامه دهخدادوالی . [ دَ ] (اِ) دوالک . دواله . به معنی دواله هم هست که دوای خوشبوی باشد، گویند مانند عشقه بر درخت پیچد. (برهان ). رجوع به دوالک و دواله شود.
دوالیلغتنامه دهخدادوالی . [ دَ ] (اِخ ) نام مردی است که والی بخارا بود و سکندر نوشابه حاکم بردع را به حباله ٔ او درآورد و ملک بردع بدو داد. (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) : دوالی
دوالیلغتنامه دهخدادوالی . [ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به دوال . آنچه از دوال باشد. دوالین . || آنکه با دوال کار دارد. || حیله گر. مکار. || شعبده باز. (از برهان ).
دوالیلغتنامه دهخدادوالی . [ دَ ] (ع اِ) (اصطلاح پزشکی ) علتی و مرضی است . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). مرضی که بیشتر پیکان و پیاده روان و کسانی را که بیشتر به پای ایستند افتد.
دوالیلغتنامه دهخدادوالی . [ دَ ی ی ] (ع اِ) دالیة. (یادداشت مؤلف ). رجوع به دالیة شود. || نوعی از انگور طائف . (منتهی الارب ). || قسمی انگور سیاه که به سرخی زند. (یادداشت مؤلف
دوالیبلغتنامه دهخدادوالیب . [ دَ ] (ع اِ) ج ِ دولاب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ِ عربی دولاب فارسی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به دولاب شود.
دوالیکلغتنامه دهخدادوالیک . [ دَ ] (ع مص ) نوبت به نوبت گرفتن . (آنندراج ). || به نوبت بر کاری بودن . یعنی تداولاً بعد تداول . (منتهی الارب ). به نوبت بر کاری بودن . (آنندراج ). |
دوالینلغتنامه دهخدادوالین . [ دَ ] (ص نسبی ) از دوال . تسمه ای چرمی . دوالی : عمید خراسان می آمد و ساختی دوالین بر اسب افکنده بود و قبایی و ردایی پوشیده . (اسرار التوحید چ صفا ص 9
دوالیسمفرهنگ فارسی عمید / قربانزادههر مذهب و آیینی که قائل به دو اصل و مبدٲ باشد؛ ایزد و اهرمن؛ روح و ماده؛ ثنویت؛ دوگانهپرستی.
دوالینلغتنامه دهخدادوالین . [ دَ ] (ص نسبی ) از دوال . تسمه ای چرمی . دوالی : عمید خراسان می آمد و ساختی دوالین بر اسب افکنده بود و قبایی و ردایی پوشیده . (اسرار التوحید چ صفا ص 9
دوالیبلغتنامه دهخدادوالیب . [ دَ ] (ع اِ) ج ِ دولاب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ِ عربی دولاب فارسی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به دولاب شود.
دوالیکلغتنامه دهخدادوالیک . [ دَ ] (ع مص ) نوبت به نوبت گرفتن . (آنندراج ). || به نوبت بر کاری بودن . یعنی تداولاً بعد تداول . (منتهی الارب ). به نوبت بر کاری بودن . (آنندراج ). |
اسب دوالیلغتنامه دهخدااسب دوالی . [ اَ ب ِ دَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) اسبی که آنرا بضرب تسمه و دوال رانند : گر زهد همی جوئی چندین بدر میرچون میدوی ای بیهده چون اسب دوالی ؟ناصرخسرو.