دواجلغتنامه دهخدادواج . [ دَ / دُ / دِ ] (معرب ، اِ) لحاف که پوشیده شود. (منتهی الارب ). دُواج که عامه آنرا دُوّاج می نامند، فارسی معرب است . (از المعرب جوالیقی ص 147). || به مع
دواجاتلغتنامه دهخدادواجات . [ دَ ] (اِ) (از: دوا، به معنی دارو + جات هندی ، به معنی قوم و گروه ) ادویه . مواد دارویی . (یادداشت مؤلف ).
دواجکلغتنامه دهخدادواجک . [ دَ ج َ ] (اِ مصغر) دواج کوچک . دواج خرد. لحافچه . (یادداشت مؤلف ). رجوع به لحاف و دواج شود.
دواجنلغتنامه دهخدادواجن . [ دَ ج ِ ] (ع اِ) ج ِ داجن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج ِ داجن . جانورانی که آدمی آنها را نگاهداری می کند. (یادداشت مؤلف ). گوس
دواجکلغتنامه دهخدادواجک . [ دَ ج َ ] (اِ مصغر) دواج کوچک . دواج خرد. لحافچه . (یادداشت مؤلف ). رجوع به لحاف و دواج شود.
دواجهلغتنامه دهخدادواجه . [ دَ ج َ / ج ِ ] (اِ) دواجک . دواج خرد. دواج کوچک . لحافچه : مختار دروقت بانگ کرد که دواجه و لباچه بیاورید که سرما می یابم و یمکن که تبم آمد و سر بنهاد
دواجاتلغتنامه دهخدادواجات . [ دَ ] (اِ) (از: دوا، به معنی دارو + جات هندی ، به معنی قوم و گروه ) ادویه . مواد دارویی . (یادداشت مؤلف ).
دواجنلغتنامه دهخدادواجن . [ دَ ج ِ ] (ع اِ) ج ِ داجن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج ِ داجن . جانورانی که آدمی آنها را نگاهداری می کند. (یادداشت مؤلف ). گوس