دوائیلغتنامه دهخدادوائی . [ دَ ](ص نسبی ) دوایی . به زیادت یاء مزیدعلیه ، و این تصرف فارسیان متأخر است و در قدیم نبود. (از آنندراج ) (از غیاث ). منسوب به دوا. طبی . (ناظم الاطبا
دواعیلغتنامه دهخدادواعی . [ دَ ] (ع اِ) ج ِ داعیة به معنی سببها. اسباب . انگیزه ها. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).به معنی خواهشها و باعثهاست . (از آنندراج ) (از غیاث ) : از مو
دوائیةلغتنامه دهخدادوائیة. [ دَ ئی ی َ ](ع ص نسبی ) دوایی . دارویی . تأنیث دوائی . (یادداشت مؤلف ) : و له [ لخشکنجبین ] رائحة دوائیة.(تذکره ٔ ابن بیطار). رجوع به دارویی و دوایی
کاغذ دوائیلغتنامه دهخداکاغذدوائی . [ غ َ ذِ دَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کاغذ کبودی است که عطاران در ولایت دوا در آن پیچند و در کاغذ سفید شگون نمیدانند. (آنندراج ) : گر نسخه های شعرم
دؤادیلغتنامه دهخدادؤادی . [ دُ آ ] (ص نسبی ) منسوب است به دؤاد یا ابودؤاد. (از الانساب سمعانی ).
دواتیلغتنامه دهخدادواتی . [ دَ ] (ص نسبی ) دوات دار. (مهذب الاسماء) (دهار). دویدار. صاحب الدوات . دوات دار. دویت دار. (یادداشت مؤلف ) : سوری ... گوید: ای دواتی خریطه ای کاغذ حاض
دوائیةلغتنامه دهخدادوائیة. [ دَ ئی ی َ ](ع ص نسبی ) دوایی . دارویی . تأنیث دوائی . (یادداشت مؤلف ) : و له [ لخشکنجبین ] رائحة دوائیة.(تذکره ٔ ابن بیطار). رجوع به دارویی و دوایی
اداراقیلغتنامه دهخدااداراقی . [ اَ ] (اِ) دوائی هندیست و از جمله ٔ سموم است و در طلی بیماریها استعمال کنند مانند کلف و جرب و قوباء و اگر بر عرق النساء ضماد کنند نافع بود و بعضی در
اسمارلغتنامه دهخدااسمار. [ اِ ] (اِ) دوائی است که آنرا مورْد گویند و بعربی آس خوانند.بهترین آن خسروانی است . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ). درخت مورْد. (مؤید الفضلاء). آس بری است
افرهنجلغتنامه دهخداافرهنج . [ اَ رَ ] (اِ) دوائی است که آنراکشوث و تخم آنرا بذرالکشوث خوانند. فواق را نافع است . (برهان ) (آنندراج ) (هفت قلزم ). داروئی که به تازی کشوث گویند. (نا
چاوچایلغتنامه دهخداچاوچای . (اِ مرکب ) نام دوائی و آن برگی باشد که از ختا آورند و جوشانیده مانند قهوه خورند. (آنندراج ) (غیاث ).