ده کیالغتنامه دهخداده کیا. [ دِه ْ ] (اِ مرکب ) رئیس ده و مقدم ده . (غیاث ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). به معنی دهخداست . (فرهنگ جهانگیری ). مقدم ده . (از شرفنامه ٔ منیری ). کدخدا.
دکیالغتنامه دهخدادکیا. [ دَ ] (هزوارش ، فعل ) به لغت زند و پازند، به معنی پاک شوم و طاهر گردم . (برهان ).
دهیاءلغتنامه دهخدادهیاء. [ دَهَْ ] (ع ص ) بلای سخت . (از آنندراج )؛ داهیة دهیاء. سخت . عظیم . (یادداشت مؤلف ).
دهکان دهکانلغتنامه دهخدادهکان دهکان . [ دَ دَ ] (ق مرکب ) ده تا ده تا. (ناظم الاطباء). دهگان دهگان . رجوع به ده و دهگان شود.
دهکانلغتنامه دهخدادهکان . [ دِ ] (معرب ، ص ، اِ) دهقان . رئیس ده . معرب دهگان است . (از منتهی الارب ). و رجوع به دهقان شود.
دهکانیلغتنامه دهخدادهکانی . [ دِ ] (حامص ) زراعت و فلاحت و کشاورزی و کشت و زرع . دهقانی . دهگانی . رجوع به دهگانی شود. || کشتزار. (ناظم الاطباء). و رجوع به دهقان و دهقانی شود.
دکیالغتنامه دهخدادکیا. [ دَ ] (هزوارش ، فعل ) به لغت زند و پازند، به معنی پاک شوم و طاهر گردم . (برهان ).
دهیاءلغتنامه دهخدادهیاء. [ دَهَْ ] (ع ص ) بلای سخت . (از آنندراج )؛ داهیة دهیاء. سخت . عظیم . (یادداشت مؤلف ).
دهکان دهکانلغتنامه دهخدادهکان دهکان . [ دَ دَ ] (ق مرکب ) ده تا ده تا. (ناظم الاطباء). دهگان دهگان . رجوع به ده و دهگان شود.