دهوارلغتنامه دهخدادهوار. [ دِ ] (اِخ ) طایفه ای از طوایف ناحیه ٔ سراوان کرمان . (از جغرافیایی سیاسی کیهان ج 98).
دهوارواژهنامه آزاددهوار نام یکی از پر آبترین رودخانه های منشعب از رودخانه ی شهر چایی شهر اورمیه بود که بعد انقلاب اسلامی در اثر ساخت و سازهای بی رویه مسیر آن را منحرف کردند و این
دشوارفرهنگ مترادف و متضاد۱. بغرنج، دشخوار، سخت، شاق، صعب، غامض، متعسر، مشکل، معضل، مغلق ۲. ثقیل، دشوار، ناگوار ۳. حاد، شدید، وخیم ≠ آسان، سهل
دشواردیکشنری فارسی به انگلیسیarduous, convoluted, crucial, demanding, difficult, formidable, hard, heavy, Herculean, hieroglyphic, impalpable, intangible, knotty, labored, laborious, tight,
difficultدیکشنری انگلیسی به فارسیدشوار، مشکل، سخت، صعب، سخت گیر، معضل، غامض، ژرف، پر دردسر، گرفتگیر، پر اشکال، پر زحمت