دهخداییلغتنامه دهخدادهخدایی . [ دِ خ ُ ] (حامص مرکب ) ریاست و بزرگی ده . دهبانی . دهخداوندی . (یادداشت مؤلف ) : گمراه و سخن ز رهنمایی در ده نه و لاف دهخدایی . نظامی .و رجوع به دهخ
دژخداییلغتنامه دهخدادژخدایی . [ دُ ] (حامص مرکب ) حکومت جور. حکومت استبدادی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و رجوع به دژخدای شود.
دهخدایلغتنامه دهخدادهخدای . [ دِ خ ُ ] (اِخ ) دهخدا. ابوالمعالی رازی ، از معاصران حکیم سنایی و از فضلای عراق و شعرای بزرگ قرن ششم هجری بود و به وفور فضل و ذکای خاطر ابن ذکا را تعب
دژخدایلغتنامه دهخدادژخدای . [ دُ خ ُ ] (ص مرکب ) دش خدای . جبار. متمرد. طاغیه : ذیونوس ؛ دژخدای سوراقوسیا. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و رجوع به دش خدای شود.
غورلغتنامه دهخداغور. (اِخ ) نام قومی که ساکن ولایت غور بودند. غوریان . غوریه . رجوع به غور و غوریان شود. || یک فرد از غوریان : هست کار او و من چونانکه وقتی پیش از این دهخدایی گ
گمراهلغتنامه دهخداگمراه . [ گ ُ ] (ص مرکب ) گم کرده راه . سرگشته . آواره . بی راه . روگردان . (ناظم الاطباء). تَیّاه . تَیهاف . خَسَر: سَباه ؛ مرد عقل رفته و گمراه . ضَلول . ضال
دهخدالغتنامه دهخدادهخدا. [ دِه ْ خ ُ ](اِ مرکب ) دهخدای . ده خداوند. (یادداشت مؤلف ). خداوند ده . (شرفنامه ٔ منیری ). کدخدا و رئیس و بزرگ ده . (از برهان ) (از آنندراج ) (ناظم ال
خدالغتنامه دهخداخدا. [ خ ُ ] (اِخ ) نام ذات باری تعالی است همچو «اله » و «اﷲ». (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). در حاشیه ٔ برهان قاطع در وجه اشتقاق این کلمه چنین آمده اس
دژخداییلغتنامه دهخدادژخدایی . [ دُ ] (حامص مرکب ) حکومت جور. حکومت استبدادی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و رجوع به دژخدای شود.